|
همزبانی خویشی و پیوندی است
مرد با نامحرمان چون بندی است -- مولوی |
رستم و دين زرتشتی
| تاریخ انتشار: | (11.05.88)(02.08.09) |
رستم و دين زرتشتی
دیک دیویس
برگردان: بهزاد یزدانی
بسیاری از نوشته ها در باره رستم، فرضی تلويحی در بر دارند که گرچه به ندرت به صراحت بیان می شود اما فحوایش اینست که : "رستم بزرگترین پهلوان ایران پیش از اسلام است؛ ایران پیش از اسلام زرتشتی بود؛ پس رستم، پهلوانی زرتشتی بود." رستم را با دفاع از ايران برابر دانستن، درهم تنیده شدن افسانه او با شش نسل از پادشاهان ايران در شاهنامه فردوسی، و تاکیدِ غالب بر این که آئین زرتشتی دین رسمی سلاطین و سلسله حکومت های ایران در پیش از اسلام، به خصوص در دور ساسانیان، بوده زمینه را برای این پیش فرض فراهم کرده است (۱). اما پادشاهانی هستند که فردوسی آنها را مسلما پيش-زرتشتی می داند و از نظر تاریخی معلوم نیست رستم از چه کسان و چه متصرفاتی محافظت می کند. پدیدار شدن زرتشت در شاهنامه و گرویدن خاندان سلطنتی به دین زرتشتی برابر با زمانی است که رستم از دربار ایران روی می گرداند و به قلمرو خود در سیستان می رود و تا ابد گوشه عزلت می گزيند. این واقعیت، همراه با غیبت درخور توجه نام او از منابع زرتشتی، بیانگر آنست که شاید رستم را پهلوانی زرتشتی دانستن فرضی ناموجه باشد .(۲)
همچنان که دیگران (۳) وخود من (۴) در جایی بیان کرده ایم شخصيت رستم، همانند بسیاری از شخصيتهای افسانه ای و اسطوره ای به احتمال زیاد شخصيتی ترکیبی است که خصوصیاتش از منابع مختلف و از دوره های مختلف تاریخ (و پیش از تاریخ) گرد آمده است. نشانه هايی هست که رستم شخصيتی بوده است که افسانه اش نه تنها او را با زرتشتی گری همراه نمی داند بلکه به احتمال زياد او را پهلوانی ضد زرتشتی و در واقع شاید به عنوان رهبر تراژیک آخرین مقاومت ایرانِ در برابر دین جدید (زرتشتی) تلقی می کند. گرچه این بیان ظاهرا به شدت حدسی و فرضی است، اما شاید درمجموع اتفاقی نیست که فرمانده نیروهای زرتشتی هم که داستان روانه شدنشان برای آخرین مقاومت در آخر شاهنامه می آيد رستم نام دارد. این هم بی سابقه نیست که يک واقعه تاریخی، به خصوص واقعه ای که در نظر مردمِ هم زمانِ سرنوشت ساز بوده، در قالبِ واقعه ای مشابه که پيش از آن روی داده ارائه شود، بدان انگیزه که آن دو واقعه برابر هم نهاده شوند. مثلا روايتهای هزیمتِ رو به شرق آخرین پادشاه هخامنشی در مقابل سپاه اسکندر و قتل او به دست خدمه خود بسيار شبیه است به روايتهای گريزِ رو به شرق آخرین پادشاه ساسانی در مقابل قوای عرب در قرن هفتم و قتل او به دست اتباع خودش (۵). اينکه متنی را مولف و مخاطبش متنی تاريخی دانسته باشند از نگارشش بر طبق چنین ساختارهای روایی جلوگيری نمی کند. اما این واقعيت که نام رستم با نام فرمانده قوای ساسانی که در مقابل هجوم عربها شکست خورد يکی است برای طبقه بندی او به عنوان پهلوانی ضد زرتشتی مدرکی کافی نيست. مگر آن که شواهد محکم تری نیز وجود داشته باشد، هرچند پراکنده و اندک . اما اگر هر دوی این رویدادها را مقابل هم بگذاریم به عقيده من معنی دار و قابل تعمق می شود، و این همان نکته ای است که مایلم طی این مقاله بررسی کنم. من شواهد را از سه جنبه کلی بررسی و دسته بندی می کنم: نخست اصل و نسب رستم، و آنچه که [شاهنامه] در باره او به ما، و در رابطه با شخصیتهای هم سطح دیگری که رستم با آنها تعامل دارد می گويد؛ دوم [شرح] عملیات رستم در شاهنامه؛ و سوم اشاراتبسیار اندکی که مولفان قبل از فردوسی، يا کم و بیش معاصر او، به افسانۀ رستم داشته اند.
خاستگاه رستم
در شاهنامه، قلمرو رستم سیستان است که تا شرق استان امروزی به همين نام امتداد دارد و از شمال به رود هیرمند ( هلمند به گویش امروز افغانی ) محدود می شود. اسفندیار و پسرش بهمن می دانند که با گذر از رود هیرمند وارد موطن رستم می شوند. پس سرزمين او در محدوده شرقی ایران زمین واقع است و مجاور است با آنچه که به لحاظ قومی و مذهبی حوزه هند تلقی می گردد. مادر او، رودابه اهل کابل است و رستم در کابل می میرد، محلیکه در شاهنامه همواره متعلق به فرهنگ هندی دانسته می شود. اين برداشت، به خصوص در بخش اسطوره ای شعر فردوسی دیده مشود، هرچند که تا دوره ساسانی هم ادامه می یابد (۶). پس می توانیم بگوییم که آغاز رستم ( موطنِ مادر) و انجام او ( قتلگاه رستم که نقشه شغاد و شاه کابل بود) او را به هند پیوند می دهد، یا اگر احساس شود که اين نتيجه گيری زياده از حد کلیشه ای است، به ناحيه ای بین هند و ایران که کابل مظهر آن است. جلال خالقی-مطلق توجه [جوینده] را به منشاء هندی "ببر بیان" جلب می کند (۷)، و مهرداد بهار بسیاری از شباهتها را بین خصوصیات افسانه رستم و خصوصیات خدای ودایی جنگ، ايندره، نشان می دهد و معتقد است که دست کم یکی از خاستگاه های فرضی رستم را بايد درتفسيری حماسی از اسطوره ايندره جستجو کرد، خاستگاهی که به نظر بهار رد آن را تا دره سند می توان پی گرفت. بهار همچنین بیان می کند که تعدادی از دلاوریهای رستم برابرنهاد و شاید برگرفته از کریشنا است (۸). مشابهت هايی را که بهار بين افسانه رستم و ايندره و کريشنا به دست داده است، و از خود شاهنامه نیز بر می آید، چه بپذیریم چه نپذیریم، نشان می دهد که رستم هم از لحاظ عینی (جغرافیائی) و هم از لحاظ فرهنگی به ناحیه مرزی بین هند وایرانتعلق دارد. همچنین محتملا به نظر می رسد که بخشهايی از افسانه رستم آشکارا او را با عناصر ودایی پیوند می دهد.
پیداست که در پاره ای از موارد پیوندها ی نزدیک بین اساطير ایران پیش ا ز اسلام و اساطير ودایی هند وجود دارد، به طوری که می توان آنها را دو شاخه از اساطيرمشترک هند و اروپایی قلمداد کرد. در مقام مقایسه دو ميتولوژی، یک ویژگی قابل توجه اينکه دارایِ خصوصیات مشترک هستند، از جمله این ویژگی که چون قهرمانان از نظامی به نظام ديگر می روند صفات اخلاقیِ متضادی پیدا می کنند (۹). در نتيجه دیوهای مهربان اساطير ودایی تبديل به دیوهای بدسرشت اساطير ایرانی می شوند، یوساس الهه زیبای طلوع، تبديل می شود به ديو ایرانی، و يمه خدای هندیِ جهانِ دوزخیِ زيرين، تبديل می شود به جمشيد آورنده تمدن ایرانی برای بشریت. جمشید در عین حال در شاهنامه یک وجه اهريمنی قابل لمس دارد، وجهی که به نظر می رسد فردوسی سعی دارد آن را کمرنگ جلوه دهد اما به کلی حذف نمی کند (۱۰). به رغم غلبۀ او بر ديوان، برخی بخشهای اسطورۀ جمشید، به خصوص نخوت و تکبرش، او را به ارزشهای جهان اهريمنی پیوند می دهد، هرچند که هویتش به عنوان یک فاتح بی چون و چراهمچنان حفظ می شود، به بیان دیگر تجسم ايرانی او سايه ای از هويت اهريمنی هندی اش را به همراه دارد
در مورد رستم هم همين گونه است. او نیز ديوها را شکست می دهد اما تبارش حاکی از آن است که در جهان اهريمنی نيز ریشه دارد زيرا مادرش رودابه از اخلاف ضحاک دیو-شاه است. دیو تباری رستم را نباید همچون موضوعی دور و نامربوط ناديده گرفت و به خاطر کارهای او به نمایندگی حکومت ایران از ياد برد، زيرا اسفندیار قبل از رویارویی سرنوشت سازش با رستم آشکارا او را از این بابت ریشخند می کند، به این بيان که شنیده است زال پدر رستم "دیو زاد با تباری اهريمنی" است (۱۱). رستم از نسب بردنش از زال دفاع می کند اما بعد در یک تغییر کامل موضع با تصدیق جوهر اتهام اسفندیار( که رستم ازسلاله دیوان است) به نسب بردن مادرش از ضحاک دیو-شاه اقرار می کند و می افزاید که تباری از این نامورتر نیست (۱۲).
ذبیح الله صفا کوشش می کند به نحوی قانع کننده نشان دهد که دشمنان اهريمنی به گونه ای که در شاهنامه آمده است مردمان فقیری هستند که ایرانیان به هنگام ورود به نجد بر آنها فاتح شدند (۱۳). این مخلوقات اهريمنی انسانهايی وحشی، غرق در اعمال جادویی و ملبس به پوست حیوانات معرفی می شوند (۱۴). به هنگام بررسی رستم اين دو نکته آخر در خور توجه است، اگر نسل کیومرث و اخلاف بلافصل او را کنار بگذاريم تنها یک "ایرانی" در کل شاهنامه هست که معمولا ملبس به پوست حیوانات توصیف می شود، رستم. و رستم و دودمان او مانند دیوها به جادو ربط داده می شوند. سودابه که امید داشت آتش سياوش را نابود کند او را متهم می کند که با فن جادوگری که از زال و رستم آموخته از آتش گذشته است (۱۵). اتهامی غیرواقعی اما قابل طرح زیرا رستم و پدرش با جادو سر و کار دارند. صفا این نکته را تقریبا بلافاصله مطرح می کند که ظاهرا ارتباط زال با سیمرغِ جادویی است که اسفندیار را به گفتن اینکه او (رستم) از تبار دیوان است رهنمون می شود : همين رابطه است که به کمک جادو مرگ اسفندیار را رقم می زند.
صفا با پرداختن به جادو و جادوگران در ادامه می گويد: " دین ایرانی مخالف جادو بود و به همين دلیل شاهد آنيم که در حماسه ملی ایران جادو و جنبل به ندرت به ایرانیان نسبت داده شده است، در حالیکه در همه جا می بینیم انيرانيان (غير ايراني ها) و آنها که به دین مزدایی باور ندارند به عنوان جادوگر توصیف شده اند." (۱۶) داستانهای ابتدای شاهنامه این موضوع را تاييد می کند و در آنها به طور کلی جادو به کسانی نسبت داده می شود که علیه ایرانیان می جنگند، به استثنای رستم که به ياری سیمرغ، هم از سوی خودش هم از سوی تاج و تخت ایران، جادو در کار می کند. وقتی رستم می میرد ( واین جادو است که موفقیت او را در آخرين کار عظیم قبل از مرگش، یعنی – کشتن اسفندیار، تضمین می کند)، در شاهنامه جادو زیرکانه از ساختار شعر دور می شود؛ حوادث ماورا طبیعی و نادر بعد از مرگ رستم به طور کلی آسمانی است تا وابسته به جهان اسفل.
موقعیت جغرافیایی رستم ( کسی که ساکن ناحیه ميانی سیستان است و رشته های پیوند با هند و همانقدر با ایران دارد) و میراث کمابیش دیوی اش، او را از ایرانیان به معنای دقيق کلمه جدا می کند. از آنجایی که در شاهنامه دیوها به عنوان خادمین شیطانیِ اهریمن معرفی شده اند، این رابطه آخر نیز به طور غیرمستقیم او را در برابر آرمان دین ایرانی قرار می دهد زیرا به نظر می رسد او دست کم تا حدی پايش به جهان دشمنان این آرمان کشيده شده است. همين حرف را می توان در مورد رابطه او با غسل در جهان جادو اظهار کرد: این مورد به صورتی روشنتر در رزم او با اسفندیار آشکار می شود. شاهزاده ايرانی مسلح است به پرهیز گاریدین جدید زرتشتی، در حالیکه رستم موفقیت خود را به محافظت جادویی که سیمرغ به او بخشیده مديون است. اسفندیار در طیِ هفت خان خود سیمرغی را کشته است و این به مثابه نمادی از جهانی که دین جدید او نابود خواهد کرد گرفته می شود.
به نظر می رسد در اينجا پرسشی ديگر از اصل ونسب رستم با موضوع مرتبط باشد، نه پرسشی که به خود اصل ونسب رستم بپردازد، بلکه یافتن مجرائی که از آن طريق افسانه رستم به فردوسی رسيده است. به منظور ارائه مسئله به ساده ترین وجه خود: ما رستم را بزرگترین پهلوان پیش ازاسلام ایران می دانيم اما با کمال تعجب او از متون ایرانی پیش از اسلام و به خصوص از متون یقینی زرتشتی غایب است. همانطور که مهرداد بهار خاطرنشان کرده است " درتمام اوستا از رستم صحبتی نیست، از جنگ او با اسفنديار خبری نيست. اسفندیار در اوستا هست اما رستم نيست. . . به ادبيات پهلوی و ادبیات زرتشتی دوره ساسانی هم که رجوع کنیم باز هم رستم به طرز شگفت آوری تقريبا کنارگذاشته شده است. شايد چهار پنج بار از رستم در متون پهلوی صحبت می شود: دو بارِ آن در متون غیردينی که در اصل به زبان پارتی بوده است . . . " (۱۷) اگر رستم بزرگ پهلوان زرتشتی ایران باستان است چرا متون زرتشتی هرگز ذکری از او نمی کنند؟ و چرا متون ساسانی هرگز از او چيزی نمی گويند؟ پس اگر متون ساسانی و زرتشتی ذکری از رستم نمی کنند فردوسی داستانهای مربوط به او را از کجا آورده است؟
پاسخ بهار (۱۸) به این آخرین پرسش چنین است:
بايد دانست که تمام حماسه سرايی ما که در شاهنامه شکل گرفته و فردوسی آنها را جمع کرده، در شرق اتفاق افتاده است. بحث را عوض کنيم، آيا فردوسی همه روايات شاهنامه را از میان مردم خراسان گرد آورده و ربط زيادی با خداینامه ندارد، یا جز آن است، و شاهنامه بازنويسی فارسی خداینامه است؟ به گمان من، مطالب شاهنامه ملهم از روايات مردم شرق ایران است. . . . (۱۹)
یعنی او [بهار] این نظر را رد می کند که ماخذ اصلی فردوسی برای بخش اسطوره ای و افسانه ای شاهنامه، خداینامه (ساسانی و زرتشتی) بوده است، خواه اصل آن کتاب خواه ترجمه آن. او بعدتر اظهارنظر می کند که اين مطالب و حکايات [سینه به سینه]حفظ شده است زیرا " هرکس بخشی از آن را می سروده يا به ياد داشته است." (۲۰)
پس داستانهای فردوسی دست کم تا آنجا که به رستم می پردازد از قلمرو ادبیات رسمی دیوانی و ادبیات زرتشتی دربار ساسانیان خارج است. به عقیده بهار افسانه رستم در دره سند شروع می شود و از طریق پارتیان وارد ایران می شود (۲۱). حکاياتی که این افسانه بر پایه آنها ساخته شده در پیکره ادبیات ساسانی وارد نشده زیرا آنها را پارتی می دانستند و ساسانیان سرسختانه می کوشیدند که ادبیات پارتی را از حافظه ملی بزدایند (۲۲). و اما اين حکايات در ادبيات زرتشتی هم نيامدند زیرا که قهرمان آن در دل روایتهای منقول، شخصیتی غیر معمول و عصیانگر تصویر می شد، و به این ترتیب ممکن بود زرتشتی به شمار آید. با وجود این آن حکایتها در میان مردم شرق ایران، یعنی در حافظۀ فرهنگ عامه، باقی ماندند و از ميان آن مردم بود که فردوسی آنها را گرد آورد. در اثر فردوسی، خراسان و شرق ایران، یعنی ایران پارتی، میراثی را تحکیم می بخشید که ایران ساسانی به مرکزیت فارس برای به حاشیه بردن آن [نومیدانه] عذاب می کشید.
اعمال رستم
اگر خاستگاه رستم و منشاء افسانه او، او را به گونه ای خارج از جریان اصلی اسطوره زرتشتی و ساسانی قرار می دهد، اعمال او، آن طور که در شاهنامه ارائه می شود، چه ارتباطی را با اسطوره او بیان می کنند؟ داستانهای آغازین شاهنامه ظهور تمدنی را از یک محیط جادويی و اهريمنی نشان می دهند. هسته اصلی این داستانها اخلاقی است؛ به طور کلی موفقیت بستگی دارد به رفتار اخلاقی، و رفتار غیراخلاقی شکست غایی را تضمین می کند حتی اگر در ابتدا پیروزی های محتملی داشته باشد. وقتی داستانهای ایرج و سیاوش را بررسی می کنیم می بینيم که بنا بر اخلاقیاتی که در شاهنامه از آن دفاع می شود بهتر است که روراست، صادق و شکست خورده بود (یعنی شهید شرافت اخلاقی بودن) تا اينکه با فريبکاری ترقی کرد. اما رستم به میزان زیادی خارج از حوزۀ این اخلاقیات قرار می گيرد. در جا ی دیگر (۲۳) من توجه داده ام به حضور "دغلکاری" در افسانه او، آن جا که پای اخلاقیات کاربردی را، اگر نگوييم غيرمجاز، به ميان می کشد، و این درست در مقابل تعهد به نوعی از اصول اخلاقی متعالی قرار می گیرد که در شخصیتهای پارسا و خودآگاه شعر فردوسی دیده می شود. رستم مرموز و فریبکار است، دروغ می گوید، به چهره و لباس مبدل درمی آيد، به تهاجم غیرمجاز دست می يازد، با دختر میزبان خود می خوابد، مست می کند و در مستی می تواند عصبانی و غیرقابل تحمل شود، و مثل آشیل به قهر به چادر خود می رود. همه این اعمال را ( به جز شاید خوابیدن با دختر میزبانش و مست کردن) به خاطر ايرانيان انجام می دهد و همين انگیزه است که آن اعمال خلاف را توجیه می کند. اما اينها کارهايی نيست که از فریدون، کاوه، ایرج، سیاوش یا کیخسرو سر بزند، یعنی چهره هایی که شخصیت آنها اصول اخلاق متعالی بخشهای افسانه ای و اسطوره ای شعر را بنا می نهد. رستم متعلق است به جهان اخلاقی خشن تر و متفاوت با جهان اخلاقی که زرتشتیان در آن ساکنند (۲۴) ( جهانی که از قضا به جهان اخلاقی قهرمانان حماسه های غیر ایرانی نزديک تر است. اشعار هومر از اخلاقیات جهانی که ایرج و سیاوش مقیم آنند کاملا خالی است، اما ادیسه و آشیل بی درنگ رستم را کسی همچون خود می يابند.)
یکی از گرایش های ظاهری رستم به آرمان های اخلاقی والا، نگرانی او بود برای مردان جوانی که با آنان برخورد می کرد. ما این را در ملامتهايی که به سهراب جوان جنگجو می کند، در نگرانی هايش برای سیاوش ، در اضطرابش از اينکه يکدندگی اسفندیار خود پسند او را در دامی بیندازد که مفری از آن نباشد، مشاهده می کنیم. شاید ذکر این مطلب مهم باشد که هر بار که رستم چنین بزرگ منشی هایی از خود نشان می دهد ناکام می ماند: سهراب، سیاوش، و اسفندیار علی رغم نهايت تلاش رستم همگی با خشونت می میرند. و اگر مرگ سهراب را به تقدير و شتاب جوانی او نسبت بدهیم، آنچه به ميزان زيادی سیاوش و اسفندیار را به تباهی و فلاکتشان رهنمون می شود سرسختی اخلاقی اين دو است. پایبندی های اخلاقی فضیلتی نیست که رستم دلبستگی مخصوص به آن داشته باشد یا برای آن وقت زیادی بگذارد: این بخشی از جهان بینی زرتشتی است نه جهان بينی رستم.
رابطه غیرمستقیم رستم با آیین زرتشتی و انگیزه های اخلاقی منعکس در شعر فردوسی از طریق روبرویی او با شخصیتهای معتقد به این آیین آشکار می شود و البته این اسفندیار مبلغ والاتبار زرتشتی است که آخرین قربانی او قرار می گیرد. جزئیات مواجهه آنها بیان می کند که این نبرد در نهایت نبرد بین نگرشهای دنیایی و نگرش های مذهبیاست و شاید یک نبرد اخلاقی نیز باشد. چنان که از این پیش آمد اسفندیار رستم را برای تبار دیوی اش ریشخند می کند و رستم نه تنها وجود عنصر دیوی در گذشته اش را انکار نمی کند بلکه با مباهات کردن به اجداد مادری اش از آن استقبال می کند. توجیه اسفندیار از اعمالش، برای خود او ، برای پشوتن برادرش و برای رستم، عمل به تکلیف دینی زرتشتی است، به بیان دیگر سرسپردگی کامل اوست به شاهش و پدرش. رستم اسفندیار را با کمک گرفتن از جهان جادو ( در نمادِ سیمرغ) که رابطه عمیق و صمیمی اش را با او همواره حفظ کرده است، و دین اسفندیار سرانجام آن را از ایران ریشه کن خواهد کرد، می کُشد. بعد از اینکه رستم می میرد پسرش فرامرز سر به شورش برمی دارد و سریر سلطنت را تهدید می کند ( چنانکه پسر دیگر رستم، سهراب نیز چنین کرده بود) و به دست بهمن پسر اسفندیار کشته می شود. هر نسل از خانواده رستم ( سام، زال، رستم، فرامرز) وفاداری به سریر سلطنت ایران را دشوارتر از نسل پیش از خود یافته است، اما تنها با ظهور دیانت زرتشتی است که این مخالفت فزاینده و خفته، آشکار و بازگشت ناپذیر می شود.
رستم در متون سده های میانی غیر از شاهنامه
اما اگر آنچه که داستان اسفندیار به ما می گوید اين است که رستم و اسفندیار به دنیاهای متفاوت اخلاقی و مذهبی تعلق دارند، خود فردوسی به صراحت اين را به ما نمی گوید: ما می توانیم دلایل این برداشت را که من به تازگی شرح دادم ذره ذره و از بطن جزئیات داستان جمع کنیم اما فردوسی چنین چیزی را به وضوح بیان نمی کند. گويی برای او کاستن از [قدر رستم] یا پرداختن به این دقایق دردناک است. برای مثال از رستم و اسفندیار شخصیتهای موازی می سازد (با هفت خوان آنها)، و مخالفت رستم با دربار گشتاسب را نه از سر تفاوتهای مذهبی بلکه از مجرای معترض بودن او به بی تجربگی و خامی دودمان گشتاسب توصيف می کند. او برای آماده سازی خواننده صحنه ای می آراید که در آن زال، زمانی که کیخسرو لهراسب را به جانشینی خود نامزد می کند، زبان به اعتراض می گشاید اما سرانجام سر فرود می آورد (۲۵). اما به تلويح می گوید که رستم موافقتش جلب نشده است و از بیعت کردن، چه با لهراسب و چه با گشتاسب، امتناع می کند. متقابلا گشتاسب می گوید این جدلی است بین او و رستم از اين بابت که رستم بر این پندار است که " افسر او(یعنی گشتاسب) نو است، مال من کهن است" (۲۶). به زبان دیگر اين جدل در لباس مشروعيت شخصیت ها معرفی می گردد تا جدل مذهبی.
بعضی از مورخان ادبی که متقدم بر فردوسی یا تقریبا معاصر اویند، نیز به این مطلب اشاره کرده اند. ، اینان یا گرايش به موافقت با او دارند يا در این باره ساکتند. تعالبی ( قرن پنجم هجری/یازدهم میلادی) مخالفت رستم را دقيقا نظير فردوسی روايت می کند و این تعجبی ندارد زیرا که تعالبی همچون فردوسی زمانا به آن رویدادها نزديک است. طبری (قرن سوم هجری/نهم میلادی) روایتی مشابه از آن رویدادها عرضه می کند: "بیشتاسب (روایت طبری از گشتاسب) ... گفت " این مرد، روستم درست در ميانه ملک ما است و سرپيچی می کند چون مدعی است که قابوس او را از ملازمت تخت معاف کرده است. پس برو و او را نزد من بیاور." اسفندیار به سوی رستم راند و با او جنگید اما رستم اسفندیار را کشت." (۲۷) مسعودی (قرن چهارم هجری / دهم میلادی) به این اکتفا می کند که رستم اسفندیار را کشت (۲۸) اما نمی گوید چرا. و نيز می گويد پسر اسفندیار، بهمن، رستم و همچنين پدر او را کشت (۲۹). ( در روایت شاهنامه بهمن زال را دربند می کند اما بعدا نرم می شود و ا و را رها می کند: رستم بدست برادرش شغاد کشته می شود). حمزه اصفهانی (۳۰) به هیچ نبردی بین رستم و اسفندیار یا رستم و گشتاسب اشاره نمی کند و در واقع در کل متن خود تنها یکبار از رستم نام می برد. اما اگر تعالبی و طبری در اسا س با فردوسی هم قولند تعدادی از نویسندگان چنین هم قولی را ندارند . اولین مورخی که نبرد رستم و اسفندیاررا ذکر می کند زندگینامه نویس حضرت محمد، ابن اسحاق، است؛ که من بعدا به گزارش مختصر و (ظاهرا) محافظه کارانه او بازمی گردم. اندک زمانی بعد از ابن اسحاق، مورخ قرن نهم هجری، دینوری، به آن اشا رت دارد . گزارش او مهم است زیرا علی رغم اين واقعیت که او روایت خود را به زبان عربی نوشته است (در قرن نهم کمتر به فارسی می نوشتند) سابقه خانوادگی او ایرانی بود و دغدغه خاطرش اغلب بجای جهان وسیعتر اسلام، به طور خاص، ایران بود. با در نظر گرفتن محيط، و تمرکز علائق او، می توان فرض کرد که روایتی که دينوری ثبت می کند در ایران قرن نهم شایع بوده است. او به صراحت می گوید که دلیل رزم رستم با خاندان گشتاسب امتناع شديد رستم بود از پذیرش دین زرتشت: " ... وقتی او اخبار گرویدن بشتاسف ( گشتاسب) به دین زرتشت را شنيد و اینکه او دین آبا و اجدادی را ترک کرده است، او (رستم ) خیلی خشمگین شد و گفت " او دین پدران ما را که همچون میراثی از دوران کهن به ما رسیده است ترک کرده و به دینی جدید درآمده است" سپس افراد را از سيستان گرد هم آورد و پیشنهاد کرد که بشتاسف باید از سلطنت خلع شود و به صراحت آنها را علیه بشتاسف شوراند. بشتاسف، اسفندیاد (اسفندیار) را خواست و به او گفت " به زودی تاج و تخت را به تو خواهم داد و تو وظیفه ديگری نداری الا آنکه رستم را نابود کنی . . " (۳۱)
يک مورد خاص و جالب ديگر، تاریخ عربی و نسبتا غامضِ "نهایة الاعراب فی اخبار الفرس و العرب" (۳۲) است که بخشی از آن را ای. جی. براون ترجمه کرده است. این بخش تقریبا به همان عصری بر می گردد که تاریخ دینوری نوشته شده، حتی تعدادی از جملاتش با آن اثر مشترک است. شاید بخصوص این مساله قابل ذکر باشد که خودِ متن به طور دقیق می گويد روایت خود را از نبرد رستم و اسفندیار اثر ابن مقفع بزرگترین مترجم متون پهلوی به عربی در قرن هشتم هجری گرفته و شیوۀ مفصل و مشروح گزارش ابن مقفع بر او اثرگذار بوده است. حتی اگر ما به ادعای نویسنده نهایة الاعراب دایر بر این که گزارش ابن مقفع ماخذ کار او بوده است به ديده ترديد بنگريم، این حقیقت که جزئیات نبرد به روایت او نزدیک است به جزئیاتِ نبرد به روايت دینوری ، آن را سندی جذاب و خیره کننده می سازد. متن مورد بحث همچون ، متن دینوری، پذيرفتن دين زرتشتی از سوی گشتاسب را علت سرکشی و عصیان رستم می داند (۳۳).
تاریخ سیستان ( قرن پنجم هجری /قرن یازدهم میلادی) روایتی مشابه، گرچه بسیارکوتاه تر، به دست می دهد: " و پيکار که ميان رستم و اسفنديار افتاد سبب آن بود که چون زرتشت بيرون آمد و دين مزديسنان آورد رستم آن را منکر شد و نپذيرفت و به آن سبب از پادشاه گشتاسب سرکشيد و هرگز ملازمت تخت نکرد و چون گشتاسب را جاماسب گفته بود که مرگ اسفنديار بر دست رستم خواهد بود و گشتاسب از اسفنديار ترس داشت او را به جنگ رستم فرستاد تا اسفنديار کشته شد." (۳۴) اختلاف گشتاسب با پسرش اسفندیار کم و بیش در شاهنامه به همين صورت نمایانده شده است اما روی گردانیدن رستم از دربار گشتاسب را به دلیل خاص مذهبی و ضد زرتشتی ننماینده است. کمی بعدتر دائرةالمعارف نسبتا عاميانه "عجایب نامه " (قرن ششم هجری/قرن دوازدهم میلادی) از محمد بن محمد همدانی، حکایت زیر را نقل می کند: " می گویند چون زرتشت اول بار ظاهر شد حقه بازی کردی (شعبده می کرد). او را نزد رستم پسر زال آوردند و او چند شعبده حیرت آور انجام داد. رستم به او چیزی داد (به عنوان پاداش). همچنان که بیشتر توفیق یافت ادعای پیامبری کرد و آتش پرستی را بنیاد کرد. پادشاهان به او گرويدند. اما رستم پسر زال نه. او گفت " من شاهد بودم که او با شعبده بازی آغاز کرد و مشعبدی می کرد. من او را به پیامبری نمی پذيرم." (۳۵) تعصب شديد ضد زرتشتی همدانی که در ديگر بخشهای کتاب هم آشکار است (۳۶) باید ما را در استفاده از آن به عنوان منبعی موثق در مورد آنچه که به زرتشتی گری مربوط می شود محتاط کند. اما همین که در سطحی عامیانه، و حداقل از زبان گروهی از مردم، رستم را کسی می داند که دين زرتشت را رد کرده قابلِ تامل است، چنان که کتاب کمترجنجالی تاریخ سیستان نیز همین را می گويد.
به نظر می رسد که در آن زمان داستان مخالفت رستم با زرتشتی گری در سطحی محلی و به صورت فرهنگ عامه دوام يافته، و در متون منطقه ای یا حاشیه ای ظاهر شده است. به عبارت دیگر روایت این داستان خارج ازجریان اصلی ثبت تاریخی بوده است. گويی طبری، فردوسی و تعالبی در صددِ بازتولید یک روایت "رسمی" هستند که از منابع ساسانی استخراج شده است. این استنباط هماهنگی دارد با برخی از اشارات شاهنامه به اندیشه های زرتشتی حتی پيش از ظهور زرتشت، و نشان دهندۀ آنست که فردوسی تمايل داشته تاریخ ملی را متجانس و یکدست کند و نبرد بین رستم و دربار گشتاسب را، نه یک نبرد مذهبی یا قومی، بلکه نبردی شخصی تر( و بنابراین کمتر نشانگر تفرقه های درون کل حکومت) جلوه دهد. به قول بهار شاید فردوسی رستم را که از متون ساسانی به حاشیه رانده شده بود زیرکانه به کانون تاریخ افسانه ای ایران بازگردانده است، و در این راستا خود را ناگزير می دیده است که با منابعی کار کند که بیشترشان به شدت گرایش ساسانی داشته اند. با وجود این، جزئیات نبرد آنچنانکه در شاهنامه ارائه شده، به خصوص آنجا که بر ارتباط رستم با اهريمن و جهان جادو در خلال مواجهه اَش با نماینده پرشور دین جدید (اسفندیار) تاکيد دارد بيانگر آن است که زیرساخت روایت او یکدست ساسانی نبوده بلکه از متون "حاشیه ای" تر که نبرد موصوف را جنگی مذهبی نشان می دهند نیز بهره برده است. اگر تحلیل بالا را بپذیریم مراجعه به دو متن دیگر نيز شاید قابل توجه باشد.
کمی پيشتر ذکری به ميان آوردم از نخستين زندگینامه موجود حضرت محمد اثر ابن اسحاق (فوت به سال ۷۶۷ میلادی). در متن او داستانی می یابیم از اینکه چگونه نضر بن حارث نامی ادعاهای پیامبر را به سخره می گرفت و به ویژه اینکه چگونه " . . . قصه رستم و اسفندیار آغاز می کرد و داستان شاهان عجم بازمی گفت و مردانی گرد او جمع می آمدند و سپس آنها را می پرسيد " آیا سخنان من بهتر از کلمات محمد نیست؟ به خدايان قسم آیا این داستان از آنچه محمد می گوید زيباتر نيست؟ " (۳۷) روايت کردن حکایت به اين شيوه ساده چنین می نماياند که ابن اسحاق بی هیچ دلیل خاصی از میان داستانهايی که ابن حارث برای مسخره کردن ادعاهای پیامبربه کار می برده داستان رستم و اسفندیار را مثال زده است. اما اگر اين داستان، چنان که معروف بوده تصادم مذاهب و فرهنگها را ترسيم می کرده - از جمله به ظهور دینی جدید می پرداخته و و به مرگ کسی پايان مي گرفته که آن دین را تبلیغ می کرده است - برگزیدن آن برای به ريشخند کشيدن سخنان محمد معنای خاصی در بر دارد.
در حقیقت ابن حارث یک توازی تاریخی را در مورد ادعاهای پیامبرارائه می کند؛ او يادآوری می کند که مدعيان آوردن دينی جديد و آنها که فعالانه برای تبليغ آن به اطراف می روند، و در این فرآیند دیگران را خشمگین می کنند، ممکن است به عاقبتی بد گرفتار آيند. او همزمان هم در پیِ بی ارزش کردن ادعاهای پبامبر است و هم تلویحا او را به عاقبتی ناخوشایند انذار می دهد. بدین ترتیب نکته ای باریک که در بادی امر بی معنی به نظر می رسید ( چرا این داستان و نه داستان دیگری؟) به صورت مهمترین ويژگی حکایت سر بر می آورد.
روایتهای جدید فرهنگِ عامه از داستان رستم و اسفندیار گاهی حاوی جزئیات عجیب و غریبی است که تلویحا اشاره به همين مطلب دارد، یعنی نقل داستان به گونه ای که به برخورد مذهبی منتهی می شود.. انجوی شیرازی در سه جلد از فردوسی نامه خود تعدادی از روایتهای عامه از داستان رستم و اسفندیار را ثبت کرده است (۳۸) که سه تا از آنها به شيوه مشابهی پایان می یابد، شیوه ای کاملا متفاوت با پایان داستان در شاهنامه. در این روایتها تیر رستم اسفندیار را کور می کند اما او را نمی کشد. اسفندیار که اکنون کاملا به رستم وا بسته است از او می خواهد که خانه ای سنگی ( یا "کلبه ای") برایش بسازد که تک ستون حمالی در وسط داسته باشد و او را به این ستون راهنمایی کند تا بتواند آن را بگيرد. چون رستم چنین می کند، اسفندیار تمام نیروی خود را بکار می گیرد تا ستون را فرود بیاورد و خانه سنگی را بر سر خودش و رستم بریزد و هر دو را هلاک کند. اما رستم دست او را خوانده است و به موقع می گريزد و چون خانه فرو می ریزد تنها اسفندیار کشته می شود. این حيله یا تدبیر دراصل مربوط می شود به داستان سامسون به گونه ای که در انجیل آمده است (سفر داوران ۱۶) اما چرا حيله سامسون علیه فلسطينيان از داستان رستم و اسفندیار سر درمی آورد؟ ظاهر شدن این درونمايه در داستان رستم و اسفندیار شاید تصادفی باشد، شاید هم با بینشی همراه بوده باشد زیرا که هر دو داستان يک چيز را می گويند: تصادم مذاهب، قوم گرايی، تفاوت جهان بینی ها و مرگ قهرمانِ دینی در این فرآيند. جالب آنکه این داستانها گويی از دیدگاه رستم نقل شده زیرا که طی آنها، چنانکه از قهرمانی رند انتظار می رود، رستم حيله دشمن را درمی یابد و از آن جان سالم بدر می برد تا روایتگر داستان باشد. هرچند شواهد رابطه غیرمستقیم رستم با حکومت ايران، فرهنگ آن و دینی که به شدت با هويت ايران يکی دانسته می شود مبهم است اما به اعتقاد من از خلال سطور شاهنامه هم می توان نتیجه ای مشابه گرفت . گرچه متون اصلی "تاریخ ملی [ایران]"، همان گونه که تاریخ طبری، تمایل به حمايت از ديدگاهی دارد که نبرد رستم و اسفندیار را نبردی مربوط به غرور شاهانه و دفاع از تبار شخصی بداند، ولی بیشتر متون حاشيه ای بيانگر آنند که اين برخورد از نوع دقيقا مذهبی بوده وسبب آن نپذیرفتن دين زرتشتی از سوی رستم بوده است . به نظر می رسد که شواهدی نیرومند به صورتی فزاينده به دست می آيد که نشان می دهد رستم در اصل پهلوانی غیر زرتشتی بوده است. علی رغم کوششهای ساسانیان به این که او را عضوی از اعضای آئین زرتشتی بدانند، ، اين تلقی از سوی بسیاری [از اسطوره نویسان] ادامه يافت که رستم مخالف سرسخت آئین زرتشتی بوده است. شاید مبالغه نباشد اگر رستم را آخرین نماینده سایه وار شاهنامه از جهان انیمیست و جادویی پیش از زرتشت بدانیم، جهانی که با مرگ او تا ابد ناپدید گشت.
مراجع
(۱) مایلم از پروانه پورشریعتی، همکارم در دانشگاه ایالتی اوهایو سپاسگزاری کنم که این مقاله را مرور کرد و تعدادی پیشنهاد ارزشمند داد که تقریبا همه آنها را بکار بستم.
(۲) اشارات ضمنی به غیبت رستم در اوستا و "نشانه های خصومت اولیه با او در ميان روحانیت (زرتشتی)" در شاهنامه و جاهای دیگر را احسان يارشاطر در مقاله اش "تاریخ ملی ایران" در مجموعه The Cambridge History of Iran جلد ۳ (۱) مورد بحث قرار داده است. (کمبریج، ۱۹۸۳، بازچاپ ۱۹۹۶)، ۴۷۷-۳۵۹؛ به ویژه بنگريد به ۴۵۴.
(۳) منظورم به ويژه به مهرداد بهار است که در کتابش از اسطوره تا تاريخ در باره اصل و نسب رستم به شيوايی نوشته است. (تهران، ۱۳۷۶/۱۹۹۸).
(۴) برای نمونه در "رستم دستان"، Iranian Studies ۳۲،۲ (بهار ۱۹۹۹): ۲۴۲-۲۳۱
(۵) نمونه ديگری از چنين تکرار ادبی-تاريخی خودکشی پانته آ است بالای جسد شوهرش در تاريخ گزنفون، خودکشی کلئوپاترا بالای جسد آنتونی در تاريخ پلوتارک، و خودکشی شيرين بالای جسد شوهرش در خسرو و شيرين نظامی. دو خودکشی اول به صورت تاريخ ارائه شده اند و سومی به صورت آنچه که شايد بتوانيم نيمه--تاريخ بناميم، با وجود اين در جزئيات و ساختار کلی با يکديگر مشترکند و قويا نشان می دهن که بر مبنای قراردادهای يک سنت ادبی مشترک روايت شده اند.
(۶) به عنوان مثل زمانی که پادشاه هند شنگل به ديدار بهرام گور می رود هفت شاه زير دستش او را همراهی می کنند که يکی از آنها "شاه کابل" است، شاهنامه جلد ۷، ويرايش م.اسمانوف و ع.نوشين (مسکو ۱۹۶۸)، ۲-۴۴۱، صفحه ۴۴۱ -۲ خطهای ۲۴۱۳-۲۴۱۰
(۷) بنگريد به خالقی-مطلق، "ببر بيان"، در گل رنجهای کهن: برگزيده مقالات در باره شاهنامه فردوسی (تهران ۱۹۹۳/۱۳۷۲)، ۲۷۵-۳۴۲
(۸) مهرداد بهار، از اسطوره تا تاريخ، ۲۸ و ۲۳۷-۲۳۶. نیز پژوهشی در اساطير ايران (تهران، ۱۹۹۷/۱۳۷۵)، ۴۹۱
(۹) بهار، پژوهشی در اساطير ايران، ۴۹۲
(۱۰) من در مقاله "تحريفات متن شاهنامه، یک نشانه شناسی مقدماتی" به اين مطلب اشاره کرده ام. پرسيکا ۱۷ (۲۰۰۱): ۴۹-۳۵؛ به ويژه بنگريد به ۴۰.
(۱۱) شاهنامه فردوسی، جلد ۶، ويرايش م.ن.عثمانوف و ع.نوشين (مسکو، ۱۹۶۷)، ۲۵۵، خط ۶۲۷.
(۱۲) همان، ۲۵۷، خطوط ۶۶۲-۶۶۰
(۱۳) ذبيح الله صفا، حماسه سرايی در ايران، (تهران، ۱۳۶۹/۱۹۹۰)، ۲۴
(۱۴) همان، ۶۰۵-۶۰۴
(۱۵) شاهنامه فردوسی، جلد ۳، ویراسته .اسميرنوا و ع.نوشين (مسکو، ۱۹۶۵)، ۳۷، خط ۵۴۰.
(۱۶) کتاب فوق الذکر، ۶۰۴. اين انتساب جادوگری به انيرانيان (به طور خاص اما نه انحصاری به هندی ها؛ مثلا در شعری که بهرام گور اشاره می کند به هند به صورت"خاک جادوستان" ، شاهنامه، جلد ۷، ويراسته م.عثمانوف و ع.نوشين [مسکو، ۱۹۶۷]، ۴۲۲، خط ۲۰۶۹) را می توان به عنوان يک جنبه از حس نسبتا دائمی کهنه مذهبی ديد که در شماری از داستانهای افسانه ای و اسطوره ای شاهنامه حضور دارد. کنايه ای در اين واقعيت نهفته است که در غرب، در خلال دوره کلاسيک، علی رغم اينکه دين زرتشت جادو را محکوم می کرد ایران سرزمين جادو شمرده می شد و خود کلمه "جادو" از کنیه يک موبد زرتشتی گرفته شده است. به روال منطقی ، زرتشتی گری نمی تواند قبل از ورود خودِ زرتشت به شاهنامه، وارد شاهنامه شود اما همان گونه که منع مجوسی جادوگری در این کتاب به دوران پيش از زرتشت منتقل می شود، پادشاهان و پهلوانان خوشنام پيش از زرتشت هم اغلب زرتشتی معرفی شده اند. اشارات به متون مقدس زرتشتی و اصطلاحات این آئین، نظير اهريمن، قبل از ظهور خود زرتشت امری غير معمول نيست. در بخشهای متعددی از شاهنامه به تلويح چنین وانمود می شود که ايران همواره زرتشتی بوده است: مثلا وقتی پسر انوشيروان، نوشزاد، از دين زرتشتی به مسيحيت می گرود متهم می گردد به ترک "دين کيومرث، هوشنگ و طهمورث" (یعنی دين پادشاهان نخستين که به گفته خود فردوسی بسيار پيش از ظهور زرتشت می زيسته اند: شاهنامه، جلد ۸، ويراسته رستم علی اُف و ا.آذر [مسکو، ۱۹۷۰]، ۱۰۵، خط ۸۹۳). نبردها، به ويژه نبرد با ديوها، در طیف مفاهیم پوشيده زرتشتی ارائه می شو يعنی در قالب نبرد خير و شر. این شیوه را شايد برای يک حماسه مرسوم بدانند، اما در شاهنامه بر ابعاد اخلاقی نبردها بسيار بسيار بيشتر تاکيد شده تا مثلا در حماسه هومر. روشن ترين دلیل اين نظر ارائه رویدادها است به تلويح مصطلحات زرتشتی حتی پيش از ظهور زرتشت. اين تلويح زرتشتی گری است که به نظر می رسد رستم نوعی رابطه غيرمستقيم با آن دارد: وقتی زرتشتی گری آشکار می گردد مخالفت رستم با مبلغان آن نيز مشخص میشود.
(۱۷) بهار، از اسطوره تا تاريخ، ۲۲۷
(۱۸) پاسخ او در واقع مشابه نتايجی است که من در مقاله منتشره به سال ۱۹۹۶ مطرح کردم: "مسئله مآخذ فردوسی"، ژورنال انجمن شرق شناسی آمريکا"، ۱۱۶، ۱ (ژانويه- مارس ۱۹۹۶): ۵۷-۴۸. من تنها به اين خاطر مقاله خودم را متذکر می شوم که تعدادی افراد از نظرات آن با خوشبينی قابل توجهی استقبال کردند، و طبعا من خوشحال شدم که دريافتم بهار به صورت کاملا مستقل با آنها موافق است.
(۱۹) بهار، از اسطوره تا تاريخ، ۴۴۱. يارشاطر در حالیکه از اين پرسش که آيا جزئيات افسانه رستم به ريشه ای هندی برمی گردد دوری می گزيند در باره منشاء پارتی بسياری از داستانهای شاهنامه که مرتبط با رستم است با بهار موافق است و اين فرض را منطقی می بيند " ... که رستم همانطور که تناوب عنوان سگزی او (قوم سکا) نشان می دهد در واقع قهرمانی سکايی بود که افسانه اش با قبايل مهاجم سکا به سيستان آورده شد و در دوره پارتی در ايران پراکنده شد و سرانجام در دوره کيانيان بخشی از سنت حماسی ملی گشت." تاريخ ايران کمبريج، ۳ (۱)، ۴۵۶-۴۵۵.
(۲۰) بهار از اسطوره تا تاريخ ، ۴۴۳.
(۲۱) به نظر می رسد اين فرضيه با گفته مسعودی تایید می شود که در کتابی به نام "سکیساران"، اسمی که ظاهرا از "سکا" (يعنی پارتيان) گرفته شده است، "حکايات زيادی از رستم" بوده است: مسعودی می افزايد که کتاب مزبور را ابن مقفع به عربی ترجمه کرد؛ مسعودی، مروج الذهب، ترجمه فارسی از ابولقاسم پاينده، چاپ دوم، (تهران، ۱۹۸۱/۱۳۶۰)، ۱:۲۲۱. اشتقاق نام قلمرو رستم، "سيستان" از "سکا" را ديگران و از آن ميان کريستينسن نشان داده اند: آرتور کريستينسن، ايران دوره ساسانی، (کپنهاگ، ۱۹۴۴)، ۲۸
(۲۲) برای مثال بنگريد به اشاره های احسان يارشاطر، تاريخ ايران کمبريج، جلد ۳، (۱)، xx
(۲۳) ديک ديويس، "رستم دستان"، Iranian Studies ۳۲، ۲(بهار ۱۹۹۹): ۲۴۲-۲۳۱
(۲۴) بنگريد به پانوشت ۱۴ در بالا.
(۲۵) شاهنامه فردوسی، جلد ۵، ويراسته آر.عاليف و ,.نوشين (مسکو، ۱۹۶۷/۱۳۴۶)، ۴۰۸-۴۰۶.
(۲۶) شاهنامه فردوسی، جلد ۶، ويراسته م.عثمانوف و ع.نوشين، ۲۲۴، خط ۱۰۹
(۲۷) موشه پرلمن، ترجمه، تاريخ طبری، جلد ۶، پادشاهی باستان (نيويورک، ۱۹۸۷)، ۷۶.
(۲۸) مسعودی، مروج الذهب، ترجمه فارسی ابوالقاسم پاينده،۲۲۱:۱.
(۲۹) همان، ۲۲۵،۲۲۱.
(۳۰) حمزه بن حسن اصفهانی، تاريخ سنی ملوک وانبياءترجمه به فارسی توسط دکتر جعفر شعار با نام تاريخ پيامبران و شاهان (تهران، ۱۹۸۸/۱۳۶۷)
(۳۱) دينوری، الاخبار الطوال (مصر، ۱۹۶۰)، ۲۵. نيز بنگريد به ترجمه فارسی اخبار الطوال از دکتر محمود مهدوی دامغانی (تهران، ۱۹۸۵/۱۳۶۴)، ۵۰.
(۳۲) ای.جی.براون، "چند روايت از اثر عربی با عنوان "نهاية الاعراب فی اخبار الفرس و العرب"، به خصوص بخشی که به شاهان ايران می پردازد"، ژورنال انجمن سلطنتی آسيايی ، ان.اس. ۳۲، (۱۹۰۰): ۲۵۹-۱۹۵. فراز مربوطه در ترجمه براون چنين است:" عبدالله ابن مقفع گويد: من در کتابهای ايرانيان نبرد رستم و اسفنديار را می يابم: و علت چنين بود که بوشتاسف .... وقتی شاه (کذا) زرتشت به سوی او آمد و گفت، "من رسولی از سوی خداوند عالميان بر تو هستم . . .تا تو را به دين مجوسان دعوت کنم" . . .او (بوشتاسف) به دين مجوسان درآمد. . . و مردم کشورش را وادار کرد که همچنين کنند، پس آنها خواسته يا ناخواسته تن در دادند . . . و . . . بوشتاسف . . . رستم را تاجی بر سر گذاشت و او را فرمانروای خراسان و سجستان کرد، و اجازت داد تا بر تختی از طلا بنشيند . . . و بدين سان او (يعنی رستم) به سجستان بازگشت. اما وقتی به گوش او رسيد که بوشتاسف دين آبا و اجدادی خود را ترک کرده و دعوت زرتشت به دين مجوسی را پذيرفته در خشم بسيار شد و گفت" او دين نياکان ما را که ميراث گذشتگان بود ترک گفته و به دين زرتشت کافر گرويده است." " سپس رستم سر به عصيان عليه گشتاسب برمی دارد و اسفنديار برای سرکوب شورش روانه می گردد. وقتی رستم و اسفنديار رو در رو می شوند رستم اتهام خود عليه گشتاسب را بازمی گويد: "من از کار گشتاسب ناخشنودم که دين خود و دين نياکان خود را ترک گفته و به پيروی زرتشت در دين مجوسان رفته است . . . من به سرسپردگی او بازنمی گردم مگر آنکه از دين مجوسان دست کشد و به دين نياکان ما بازگردد." براون در ارتباط اين اثر با متن دينوری می نويسد، "گمان نمی کنم . . . که مطالب آن به طور مستقيم از آن (يعنی از دينوری) اخذ شده باشد، بلکه هر دو کتاب از منبع واحدی برداشت کرده اند. در بعضی موارد . . وقتی دينوری عباراتی نظير اين می آورد که "در اين مورد ايرانيان حکايت بسيار دارند" کتابِ "نهاية" روايات کاملی را بدست می دهد که احتمالا همان حکايات مورد بحث است. در موارد ديگر اين کتاب حکاياتی را در بر دارد که از منابع واحدی اخذ شده است . . . "، ماخذ پيش گفته، ۲۵۸.
(۳۳) این متن را محمد تقی دانش پژوه ويراسته است، نهاية العرب فی اخبار الفرس و العرب (تهران، ۱۹۹۶/۱۳۷۵). ويراستار بحث خلاصه ای در باب تاريخ احتمالی اثر پرداخته است و علی رغم ترجيح بعضی محققان که تاريخ آن را در حدود قرن يازدهم ميلادی (قرن پنجم هجری) می دانند او تاريخ اثر را به قرن هفتم-هشتم ميلادی (قرن اول هجری) نسبت می دهد. عدم قطعيت تاريخ اين اثر تلويح آشکاری در رابطه آن با متن دينوری دارد اما اين رابطه تاثيری در اين واقعيت ندارد که هر دو متن تاريخی در توصيف علت کشمکش رستم و گشتاسب برآنند که روی گرداندن گشتاسب از دين اجدادی مملکت و به دين جديد زرتشتی در آمدن موجبِ آن بوده است.
(۳۴) تاريخ سيستان، ويراسته جعفر مدرس صادقی (تهران، ۱۹۹۴/۱۳۷۳)، ۱۲.
(۳۵) ماخذ پيش گفته، ۴۷.
(۳۶) برای مثال ماخذ پيش گفته، ۱۲۱، جايی که همدانی معجزات دروغين زرتشت را شرح می دهد و نتيجه می گيرد، " مذهبی رسواتر از مذهب مجوسی نيست."
(۳۷) سيرت رسول الله، (ترجمه فارسی ميانه از سيرت ابن اسحاق)، ويراسته جعفر مدرس صادقی (تهران، ۱۹۹۴/۱۳۷۳)، ۱۴۱.
(۳۸) سيد ابوالقاسم انجوی شيرازی، فردوسی نامه: مردم و شاهنامه (تهران، ۱۹۸۴/۱۳۶۳)، جلد ۲، ۲۷-۳. روايتهايی که شامل جزئيات ستون و خانه سنگی است عبارت است از روايت اول (۲۳)، روايت دوم (۲۵-۲۳) و روايت چهارم (۲۷-۲۵).
نظر خود را بنويسيد