همزبانی خویشی و پیوندی است
              
                    مرد با نامحرمان چون بندی است
              
                                                 -- مولوی

«خورنق» و روايت رنج انسان

برای دوستان خود بفرستيد
عبارات کلیدی:    

«خورنق» و روايت رنج انسان

پیرایه یغمایی

به هم پيوسته ايم
با پاشنه های پا در گِل
با پيشانی ها خاک گرفته
به هم پيوسته ايم
با نگاه مان که اشک آن را
چهار شقه می کند...
به هم پيوسته ايم.
و هر تپش بيل و کلنگ را
تقطيع می کنيم
اگر چه بارها از خورنق غرور،
به زيرمان افکنده باشند ..
     "بریده ای از یک شعر بلند اثر همین نویسنده"

تاريخ ساسانيان به دلائل سياسی و جنگ با روم، هيچگاه از تاريخ كشورهای كوچك آرامی ـ عربی كه در نواحی شام پديد می آمد،از قبيل«نبطيان»(۱)، «تدمريان»(۲) و غيره ... جدا نبود. اما در اواخر قرن سوم ميلادی همه ی اين تمدن های کوچک نابود شدند و جای خود را به اعراب «غسانی» دادند كه دست نشانده ی روم و دشمن سر سخت ايران بودند.

ساسانيان نيز در مقابل اعراب غسانی، اقوام «لخمی» را در نزديكی پايتخت خود، جای دادند. اين قوم (لخمی ها) نخست در خيمه ها زندگی می کردند ولی به مرور زمان اردوگاه شان در سه مايلی کوفه تبديل به يک شهر کوچک به نام «حيره»(۳) شد. (کلمه ی حيره اصلا ً سريانی و به معنای اردوگاه است).

اگرچه ملوك لخمى در مورد امور داخلى خود و روابط شان با اعراب، بطور مستقل عمل مى‏كردند، ولى در زمينه ی  ارتباط با روم كاملاً تابع دولت ساسانى بودند و بطور کلی می توان گفت حيره تكيه‏گاه نظامى ساسانيان در جنگ با روميان به حساب می آمد.

پادشاهان ساسانى هم در برابر خدمت لخميان از آنان پشتيبانى مى‏كردند و گاهی سپاهيان ايرانى را به عنوان ياور به حيره مى‏فرستادند و برخی از امتيازات اقتصادى را هم به آنان واگذار می نمودند و حتا گاه به خاطر آنان، برای روميان شاخ و شانه می کشيدند، چنان که در شاهنامه آمده است که کسرا به خاطر آنکه قيصر برای منذر(پادشاه حيره) ايجاد مزاحمت کرده بود، نامه ای به وی نوشت و در آن اخطار کرد که هر گونه مزاحمت بعدی به منزله ی آغاز جنگ با ايران خواهد بود.(۴)

در نتيجه به علت همسايگی و اين روابط ممتد و گسترده، حيره بيشترين تأثير را از فرهنگ ساسانيان گرفت و در انتقال آن به اعراب شبه جزيره عربستان – به وسيله ی بازرگانی- تآثيری قابل توجه و عميق باقی گذاشت. (۵)

مثلا ً حيريان، که داستان ها و اسطوره های فارسی را فرا گرفته بودند، آنها را برای اعراب نقل می کردند. از جمله کسانی که حلقه ی رابط و راوی فعّال اين داستان ها در مکّه بود، می توان «نضر بن حارث») پسرخاله محمد، پيامبر اسلام) را نام برد که با روايت داستان هايی از قبيل «رستم و اسفنديار» برای مکّيان آنها را به خويش جلب می کرد. (۶)

و يا اينکه با موسيقی ساسانی که در اوج والايی خود قرار داشت، آشنا و مأنوس شدند و کم کم آن را با موسيقی خود (موسيقی عربی) آميختند و سبکی نو ايجاد کردند که تا آن زمان سابقه نداشت و از موسيقی نقاط ديگر عرب نشين ممتاز بود.(۷)

از نظر زبان هم بسياری از واژگان فارسی، به زبان عربی راه پيدا کرد. «آذرنوش» تعداد يک سد و پنج (۱۰۵) واژه ی فارسی از قبيل «آبزن»، «ديوان»، «بستان»، «تاج»، «دربان»، «کسرا»، «مرزبان»، «هميان» و غيره را در شهر جاهلی يافته است.

از جمله تأثيرهای ديگری که تمدن ساسانی بر حيريان گذاشت، هنر معماری بود.

از اين رو هنگامی که قرار بر اين شد که بهرام گور(۸) از کودکی به حيريان سپرده شود، نه تنها «نعمان بن امرؤالقيس۳۸۹-۴۱۸ م »(۹)، احساس غرور بيش از حد کرد، بلکه بر آن شد کاخی بسازد که شايسته و بايسته ی اين شاهزاده ی ايرانی باشد و آنگاه بود که انديشه ی بنای عظيمی چون قصر «خورنق» که از معجزه های عالم هنر به شمار می رفت، در ذهنش نطفه بست.


«بخشی از ويرانه های خورنق»

در مورد معنی واژه ی خورنق نظرها متفاوت است بعضی ها گفته اند که خورنق از کلمه ی فارسی «هو – ورنه = دارای بام» يا «خورنه= جايگاه سور و مهمانی» يا بطور کلی خوردن گاه= محل خوردن و نوشيدن » گرفته شده .

و دسته ای ديگر بر اين باورند که خورنق اصلا ً عربی و به معنای مزرعه است. اما مؤلف فرهنگ «آنندراج» نظری درست تر دارد و آن را به معنای پيشگاه و ايوان و جای تابش خور (=خورشيد) می داند و می گويد چون ايرانيان به خورشيد احترام می گذاشتند، از اين رو در پيشگاه و ايوان و در برابر خورشيد، نان و خورش می خوردند و غذا خوردن در آفتاب راموجب پاکی و شرافت خوراک خود می دانستند.

باری ... چون نعمان در انديشه ی ساختن قصری مجلل افتاد، جايی پهناور و خوب تدارک ديد و از آن پس در جستجوی معمار هنرمندی برآمد که از پس ِ کار برآيد که «سنمار» را به او معرفی کردند و اين سنمار که از پدر ايرانی و از مادر رومی بود، نه تنها معماری بود بسيار زبردست، بلکه ارتفاع شناس و منجّم هم بود و کيهان شناسی می دانست و حالات ستارگان و مهر و ماه را می شناخت و به قول «نظامی گنجوی» سنگ در دستش چون موم، نرم بود.

جا دارد که وصف سنمار و هنرمندی اش را از زبان نظامی در «هفت پيکر» (۱۰) بشنويم:

چابکی چرب دست و شیرین کار
سام دستی و نام او سمنار (۱۱)

دستبردش همه جهان دیده
به همه دیده‌ای پسندیده

کرده چندین بنا به مصر و به شام
هر یکی در نهاد خویش تمام

رومیان هندوان پیشه ی او
چينيان ریزه‌چین تیشه ی او

گرچه بنّاست، وین سخن فاش است
اوستاد هزار نقاش است

هست بیرون ازین به رای و قیاس
رصد انگیز و ارتفاع‌شناس

آگه از روی بستگان سپهر
از شبيخون ماه و کینه ی مهر
سنمار تمامی توانايی و هنر و ذوق خويش را به وديعه گذاشت و به شايسته ترين و زيباترين صورت ممکن قصر خورنق را ساخت که «صقلش از مالش سریشم و شیر» بود و «به بلندی چهل مردان بر شانه‌ی هم» قامت داشت و در طول روز به رنگ های گوناگون در می آمد، چنانکه صبحگاهان کبود و نيمروزان طلايی و شامگاهان سفيد می گرديد:
درشبانروزی از شتاب و درنگ
چون عروسان برآمدی به سه رنگ

يافتی از سه رنگ ناوردی
ازرقی و سپیدی و زردی

صبحدم ز آسمان ازرق پوش
چون هوا بستی ازرقی بر دوش

کآفتاب آمدی برون زنورد
چهره چون آفتاب کردی زرد

اما چون پس از تحمل اينهمه دشواری ها ساختن و افراختن خورنق را به پايان برد، نعمان دستور داد که او را بر بالای همان قصر برند و از آنجا به زيرش افکنند. از اين رو در ميان اعراب ضرب المثلی رايج است به نام  «جزاء سنمار (=پاداش سنمار)»

(جزانی جزاه الله شرّ جزائه/ جزاء سنمار وما كان ذا ذنب =مرابدون تقصیر مجازات کرد مانند مجازات کردن سنمار بدون اینکه گناهکار باشد،پس امیدوارم خداوند اورا به جزای بد گرفتار سازد.)

در مورد مرگ سنمار روايت ها مختلف است. روايت نظامی گنجوی – که روايتی عادلانه هم نيست، اين است که:

چون کار ساختن قصر پايان گرفت، از سوی نعمان به سنمار خلعتی فاخر و نعمتی بسيار دادند و سنمار از دريافت آن چندان به وجد آمد که گفت: « اگر می دانستم که ملک اين چنين احسان می کند، عمارتی نيکوتر از اين می ساختم که اگر اين سه رنگ است، آن صد رنگ باشد.»

نعمان را اين سخن خوش نيامد و انديشيد که اگر بماند ممکن است کاخی زيباتر برای پادشاهی ديگر بسازد و قصر او از اعتبار و رونق بيافتد، پس دستور داد که از بام قصر به زيرش افکندند:

مرد بنّا که آن نوازش ديد،
وعده های اميدوار شنيد

گفت: اگر ز آنچه وعده دادم شاه،
پيش از اين شغل بودمی آگاه،

نقش اين کارگاه چينی کار
بهترک بستمی در اين پرگار

بيشتر بردمی در اينجا رنج
تا به من شاه، بيش دادی گنج

گفت نعمان: چو بيش يابی چيز،
به از اين ساختن، توانی نيز؟

گفت: اگر بايدت به وقت بسيچ
آن کنم، کاين برش نباشد هيچ

اين سه رنگ است، آن بود صد رنگ
آن ز ياقوت باشد، اين از سنگ

روی نعمان از اين سخن بفروخت
خرمن مهر و مردمی را سوخت

گفت اگر مانمش، به زور و به زر
به از اينی کند به جای دگر

کارداران خويش را فرمود
تا برند از دز افکنندش زود

کرد قصری به چند سال بلند
به زمانيش، از او زمانه فکند

آتش انگيخت، خود به دود افتاد
دير بر بام رفت و زود افتاد

پُر واضح است که اين روايت – که متأسفانه مرجع تاريخی هم پيدا کرده است-  ساخته و پرداخته ی ذهن نظامی است چرا که سنمار با آن توصيفاتی که خود ِ نظامی از او به دست می دهد که منجّم است و ارتفاع شناس است و باسابقه است و چنين و چنان است، نمی تواند تاجرانه بيانديشد و با هنر داد و ستد کند.

چه مايه تأسف که نظامی ِ به آن نازک انديشی بی اعتنا از کنار اين راز آشکار در گذشته که يک ذهن هنری وقتی که از گِل به خشت سفر می کند، از «بی شکلی» به سوی «شکل پذيری» می رود و ميان «ذهنيت» و «عينيت» خود نقب می زند و زايش فرهنگی انجام می دهد، هوشمندتر از آن است که در بند مال و منال و انعام کمتر و بيشتر باشد.

نکته ی ديگر اينکه در پايان روايت نظامی– بعد از اينکه سنمار کشته می شود و مرگش فراموش می گردد و نعمان هم در همان قصر روزگار درازی را به عيش و عشرت می گذراند، يک روز با هشدار وزيرش که مسيحی است، يادش می افتد که جهان بی ارزش و ناپايدار است و به اصطلاح « دين و دنیا بهم نیاید راست» و همان وقت است که از «رواق به زير می آيد» و تصميم می گيرد که «از سر گنج و مملکت برخيزد» و عارف بشود و سر به کوه و بيابان بگذارد.
به اين ترتيب نظامی در پايان کار از نعمان يک شخصيت اسطوره ای نظير «کی خسرو»  می سازدو غافل از اين است که کی خسرو که بی آلايش ترين شخصيت شاهنامه است، از آغاز جوهره ی انسانی دارد و اين – حتا اگر قصه هم باشد-  واقعا ً به حق نيست که ملکی به خودشيفتگی نعمان ( که حتا در ميان عرب ها هم مطرود است) با يک جمله، يک شبه راه صد ساله بپويد و تمام مراحل  انسانی و عرفانی را که شيوه و مرامی دارد، در يک چشم به هم زدن طی کند و ناپديد گردد و کیخسرو شود.

کس ندیدش دیگر به خانه خویش
اينت کیخسرو زمانه خویش

بعد از نظامی به روايت کتاب معروف «عجايب البلدان»  از «ابوالمويّد بلخی» (شاعر ايرانی سده ی ۴/ دوران سامانيان) می رسيم که می گويد چون سنمار ساختن قصر را به پايان برد، نعمان را برای بازديد آن فراخواند. نعمان از ديدن آنهمه شکوه و زيبايی شگفت زده شد و نتوانست حيرتش را پنهان کند. پس سنمار به او گفت که در اين قصر سنگی کارگذاشته شده که چون آن را بيرون کشند، قصر فرو ريخته و از آن جز توده ی غباری چيزی باقی نمی ماند و چون جای سنگ را به نعمان نشان داد، به دستور او از بام قصر به زيرش انداختند. (۱۲)

اينک برای اينکه به مراجع تاريخی و جغرافيايی خود بيشتر پی ببريم، بد نيست سری هم به کتاب «معجم البلدان» نوشته ی «ابوعبدالله ياقوت حموی»، فيلسوف و جغرافيادان ( قرن هفتم ه.ق) بزنيم اما پيش از اين سر زدن جا دارد، بدانيم که اين کتاب به شهادت بسياری از جغرافی دانان و مستشرقين کتابی است بسيار گرانمايه. (۱۳)

به روايت «ياقوت حموی» در معجم البلدان، سنمار در ساختن خورنق تأمل و تعلل بسيار می کند، بطوری که ساختن آن شصت(۶۰) سال طول می کشد، آنگاه نعمان را به بازديد از آن فرامی خواند و چون نعمان بر فراز قصر می رود، بهشتی می بيند که از سويی منظره به آب دارد و از سويی ديگر به صحرای سر سبز و لاله های نعمانی(۱۴). پس به سنمار می گويد که هرگز کاخی بدين زيبايی نديده است. سنمار از اين تحسين آنچنان به هيجان می آيد که ناگهان دهان باز می کند و می گويد: «در اين بنا سنگی به کار رفته که .....» و باقی قضايا ...(۱۵)

هر چند «معجم البلدان» به شهادت بسياری از علما کتابی است صحيح و سلامت که حتا به مقام کتاب مرجع هم نائل آمده، اما عقل سالم نمی تواند ميان تاريخ حکومت نعمان و منذر و بهرام گور و ديگر مخلّفات، با شصت سال تأخير و اين دست و آن دست کردن و يا ناز کردن سنمار همخوانی برقرار کند و اين گزارش را دقيق بداند.

در بقيه ی کتاب های تاريخی و جغرافيايی و فرهنگستان ها چيزی بيشتر از اين ناميزانی ها و ناموزونی ها در مورد خورنق و سنمار نيامده که همه به اختصار در پانويس اين نوشتار خواهد آمد.(۱۶)

اما در افسانه ای شرقی تأخير سنمار را – که در معجم البلدان يک کلاغ و چل کلاغ شده - به گونه ای تقريبی موجّه می کند که خلاصه ی آن از اين قرار است:

یکی از پادشاهان برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی آن در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد.

اما پس از سال ها تلاش و محاسبه ی بسيار کسی از عهده ی ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند.

ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین کرده بود چنانکه همه به جستجو برآمدند و سرانجام  معماری چابک دست و هنرمند به نام «سنمار» يافتند و کار را به او سپردند. معمار طرحی نو در انداخت و کاخ افسانه ای را تا زیر سقف بالا برد و اعجاب و تحسین همگان را برانگیخت، اما درست وقتی که دیوار ها به زیر سقف رسید، ناپدید شد و قصر نیمه کاره ماند. مدت ها در پی او گشتند، ولی اثری از او نجستند. عاقبت پادشاه که بيش از پيش خشمگين شده بود دستور دستگیری او را صادر کرد که محاکمه و مرگ را هم به دنبال داشت.

هفت سال گذشت و سنمار با پای خود برگشت، مردم او را در غل و زنجير کردند و به حضور شاه آوردند و شاه دستور داد او را به قتل برسانند. اما سنمار مهلت کوتاهی خواست تا به آخرين گفته هايش گوش بدهند. آنگاه توضيح داد که اگر او پس از بالا رفتن ديوارها، بلافاصله سقف را می ساخت، به دليل فشار ديواره ها و عوارض طبيعی زمين نشست می کرد و سقف بعدها تَرَک می خورد و فرو می ريخت پس لازم بود که هفت سال بگذرد تا زمين و ديوار ها نهايت افت و نشست خود را کرده باشند و ديگر مشکلی پيش نيايد. آنگاه توضيح داد که علت ناکامی معماران قبلی هم همين بوده است. چون شاه از او پرسيد که چرا اين موضوع را از قبل  با او در ميان نگذاشته، گفت اگر من اين مطلب را آن زمان در ميان می گذاشتم، حمل بر ناتوانی ام می گرديد و من هم به سرنوشت معماران ديگر گرفتار می شدم. پادشاه به هوشمندی او آفرين گفت و ادامه ی کار را با پاداش بزرگ تری به وی سپرد و سنمار بعد يک سال ساختمان قصر را به پايان رسانيد.  

روز بازديد از قصر، همه ی وزيران و اميران و بزرگان کشورهای ديگر فراخوانده شدند و سنمار با شور و شوق فراوان تالارها، سرسراها، اتاق ها، پله کان ها، شاه نشين ها و ايوان ها و چشم اندازهای اين قصر افسانه ای را به آنها نشان داد و دست آخر هم پادشاه را به اتاق مخفی کوچکی برد و رازی را با او در ميان گذاشت و به ديواری اشاره کرد و تکه سنگی را نشان داد و گفت: تمام ساختمان اين قصر به اين سنگ تکيه دارد که اگر آن را از جای خود بيرون بياوری، کل قصر به آرامی در عرض يک ساعت فروخواهد ريخت و اين را از آن سبب کردم که اگر روزی سرزمينت به دست بيگانگان افتد، نتوانند قصر افسانه ای تو را صاحب شوند.

اين داستان هم با فرو افکندن سنمار از بالای قصر و ناجوانمردی پادشاه به پايان می رسد.(۱۷)

قصر خورنق تا زمان فتح عراق توسط مسلمانان در اختيار دست نشانده های حکومت ساسانی بود و پس از آن دوران، حاکمان مسلمان يکی پس از ديگری در آن سکونت کردند و هر از گاهی هم در توسعه و ترميم آن کوشيدند. در دوره ی بنی عباس، اين قصر به «ابراهيم بن سلمه» واگذار شد و او بر آن کاخ گنبد زيبايی ساخت. اما پس از دوران منصور رو به ويرانی رفت. جا دارد گفته شود که تا چندی پيش هم بعضی از پايه های آن بر جا بود، اما امروزه ديگر اثری از آن نيست.

اين قصر بيشتر به سبب سرنوشت غم انگيز معمارش سنمار و هم تا حدی بخاطر زيبايی و ارتفاع حيرت انگيزش در شعر و ادب فارسی و عربی راه يافته چنان که در کتاب «جلاء الاذهان» به نقل از يکی از نيکمردان آمده است:

وقتی مرا به کوفه کاری پيش آمد. آنگاه که به قصر ويران شده ی «نعمان بن منذر» پادشاه حيره می گشتم، ساعتی در انديشه شدم و آنگاه با حيرت خطاب به آن ويرانه گفتم:

«اَيْنَ سُكّانُكَ؟ وَاَيْنَ جِيرانُكَ؟ وَاَيْنَ اَمْوالُكَ؟ وَاَيْنَ خَدَمُكَ؟»
(ساكنانت كجای اند؟همسايگانت به كجا رفتند؟ اموالت چه شد؟ خدمتکارانت را چه بر سر آمد؟)

ناگاه از ويرانه ها آوای حزينی پاسخ داد که می گفت:

« اَفْناهُمْ حَدَثانُ الدُّهُورِ وَالْحُقُبِ وَاَهْلَكَهُمُ الْمَصائِبُ وَالنُّوبُ.»
(رويدادهای روزگار آنان را فنا کرد و مصائب و حوادث نابودشان نمود.) (۱۸)

شاعران فارسی زبان– به جز نظامی که بخش بزرگی را در هفت پيکر به سنمار و خورنق ويژه کرده-  اين قصر و معمارش را بيشتر در مقام تشبيه به کار گرفته اند، چنانکه اوحدی در تشبيه بهار می گويد:

گل بين، گرفته گلشن از او آب و رونقی
بستان نگر ز گل شده همچون «خورنقی»

«منوچهری» هم در توصيف بهار می گويد:
صحرا گويی که «خورنق» شده است
بستان هم رنگ ستبرق شده است
بلبل هم طبع فرزدق شده است
سوسن چون .....

ناصر خسرو استحکام شعرش را به استحکام خورنق تشبيه می کند و می گويد:
بشنو ز نظام و قول حجت
اين محکم شعر چون «خورنق»

وحشی بافقی سنمار را حيث مقايسه به کار می گيرد:
گزيدند از هنرمندان نامی
دو استاد هنرمند گرامی
به کار خويش هر يک سد هنرمند
به هر انگشت هر يک سد هنر بند
يکی از خشت و گل معجز نمايی
«خورنق» پيش او بيقدر جايی ...
و از اينگونه ابيات که در ديوان شعرای قديم کم نيست.

مجلس قربانی سنمار(۱۳۷۷):

اما در ميان هنرمندان معاصرتنها کسی که به داستان سنمار و خورنق توجه نشان داده است، «بهرام بيضايی» است که هميشه به اسطوره ها و روايات تاريخی از زاويه ای ديگر نگاه می کند و چشم اندازی متفاوت دارد و نقشی ديگر می زند و طرحی ديگر می بافد.

او به سبب پرورش در کنار پدری که تعزيه خوان و شاعر بوده است، اسطوره ها و روايات تاريخی را می شناسد و با هوشمندی آنها را ا زير غبار زمان بيرون می آورد و با دغدغه های اجتماعی می آميزد و با معماری زيبای کلامش صيقل می زند و سرانجام آنها را به صورتی ديگر بر تخت می نشاند و در آثار بيضايی از اين دست کارها کم نيست چنانکه «مرگ يزدگرد» که در آن به روايات گوناگون از مرگ آخرين پادشاه ساسانی سخن می گويد تا از پشت اين گفتارها فسادی را که در ساختار حکومتی ايرانيان ريشه دوانيده بود و ميدان حمله را برای اعراب مستعد کرده بود، نشان دهد و آن را بر وقايع امروزين منطبق سازد.

بيضايی در نمايشنامه ی «مجلس قربانی سنمار»، داستان معماری را روايت می کند که از پدری ايرانی و مادری رومی است اما چون می داند که همه به داستان و پايان آن آگاه اند، برای باز گفت آن ديگر وقت هزينه نمی کند و داستان را از پايان می آغازد، از جايی که سنمار از بالای قصر به پايين افکنده شده و مُرده. و اينک آن مُرده است که  مثل مجالس شبيه خوانی از جا برمی خيزد و با بيانی شاعرانه – که جذابيت نمايش در گرو آن است- ، قصه ی مرگش را راوی می شود.

سنمارِ بيضايی فراز و نشیب های بسياری را در ساختن خورنق به خود هموار می کند، او خورنق را نمی سازد بلکه در حقيقت او رؤيايی را که سال ها در سرش می چرخیده، می سازد و به معنای بهتر خود را می سازد. گويی هر خشتی که از خورنق بالا می رود، خود سنمار است که پله های معرفت را يکی يکی پشت سر می گذارد.

اما این ساختن بی ویرانی نیست. معماران عرب که خود را در مقابل بیگانه حقير دیده اند، نعمان را بدگمان می کنند و نعمان از ترس اينکه مبادا روزی سنمار کاخی از اين بهتر برای پادشاهی ديگر بسازد و آوازه ی خورنق او به حقارت کشيده شود، سنمار را از بالای همان کاخی «که به بلندای چهل مرد است که بر شانه ی هم ايستاده اند» - به پایین پرتاب می کند و سنمار در لحظه های سقوط با هر خشت که زمانی را با آن زيسته، ديداری دوباره دارد.

به نظر «امير پوريا» چون در بيشتر کارهای بيضايی، قهرمانانی که او به صحنه می آورد از بسياری جهات به خودش شبيه اند، سنمار هم می تواند خود او باشد. درنيافتن شخصيتش( شخصيت بيضايی) از سوی ديگران، طرد يا محکوم شدنش از سوی ارکان قدرت و يا حتا در بند شدنش به جرم دانش و تمايز از ديگران می تواند از او سنماری بسازد که در مقابل معماران عرب (کارگردان های نا آگاه سينما و تئاتر) که همواره می خواهند سنمار (بيضايی) را نفی کنند تا کاهلی و نابلدی شان در سايه ی انديشمندی و توانايی او، رو نشود، می تواند کاملا ً بر شخصيت سنمار منطبق شود.

حتا در جايی از نمايشنامه، آنجا که اعراب اصرار دارند بی دانشی و بی قيدی خود را با تکيه به «از خاک بودن» بر دانش و کوشش سنمار برتری دهند، فضای غالب نقدها و مباحث هنری اين سال ها را به ياد می آورد که همه از شرافت و فضيلت سادگی و «خاکی بودن» دم می زنند و دانش و تسلط بيضايی را مغلّق نمايی و تفاخر و «به رخ کشيدن استادی» می نامند.

از اين روست که در نمايشنامه آمده : «شايد خورنق به شما بلند همتی بياموزد که خاک در جهان بسيار است!»

يا در جايی ديگر: « اين بدان بود تا گويند هر چه بلندتر سازيد، افتادن صعب تر!» (۱۹)

«مجلس قربانی سنمار» بيشترين موفقيت خود را مديون زبان فاخر و شاعرانه ای است که بيضايی در آن به کار گرفته، اما اگر چه به تصديق همه ی صاحب نظران زبان شگفت انگيز آن خواننده و بيننده را افسون می کند، ولی به گونه ای روايت تاريخی تغيير کرده و عنصر عشق را به آن افزوده شده و اين درونمايه فرعی که در قصه ی اصلی، ردپايی از آن نيست، آنقدر پر رنگ شده که هسته ی اصلی داستان و انگيزه ی سنمار در ساختن خورنق گشته است. بطوريکه نعمان برای دل گرم کردن سنمار در ساختن قصر، زيباترين دختر خود را به او  وعده می دهد اما پس از اينکه دختر و سنمار به هم دل می بازند، پشيمان می گردد و غيرت عربی اش به جوش می آيد و از اينکه بايد دختری زيبا را به سنمار پيشکش کند - درحالی که اگر به عهد قديم بود، خود می توانست شوی دختر شود، حسادتش برانگيخته می شود:

سنمار: مرا در جهان يك بت بيشتر مباد
و خوب است كه بدانيد كه سرا پا مي پرستمش!
نعمان: چه غلط بود اين – آه دخترم
چرا نام وی بردم تا دل وی برود ؟
از هم اكنون غيرت عربی در خونم می جوشد.
كاش در كودكی او را در گور نهاده بودم!
ماهرويی چنان رشك حور؛
كه اگر سنّت قديم عرب زنده بود
بايد خود به زنی می گرفتمش !

درست مشخص نيست که آيا در سنت قديم اعراب ازدواج با فرزندان( و بطور کلی با محارم) رايج بوده يا نه، اما می توان اين بخش را هم به بخش های ديگر نمايشنامه که حقارت و زشت کاری های اعراب  را جا به جا نشان می دهد، اضافه کرد که از اين بخش ها در اين نمايش نامه  کم نيست آنچنان که گاه تأثير خود را به خاطر تکرار از دست می دهد.

از شگفتی های ديگر اين نمايش نامه گفت و گو های غير معمولی آن است چرا که شخصيت های داستان اگر چه يکديگر را مخاطب قرار می دهند، اما بيشتر به واگويه ی ذهنيات خويش می پردازند و کمتر يکديگر را می شنوند.

خوانش بخشی از اين نمايشنامه - آنجا که «سنمار» خون آلود و از هم دريده بر زمين حسرت درافتاده و مردم به دورش جمع آمده اند- می تواند برای ذهن ملموس تر باشد:

يكی:(رسيده) اين افتاده كيست؛ اين به خاك افتاده؟
اين دريده گردن، كبود چهره، شكسته پشت
ديگری:(رسيده) بگو اين خرد استخوان، نفس بريده، آه در گلو!
يكی:كيستی و كيست بر تو مويه كند؟
كيست بر آيد به خونخواهی تو؟ كدام قبيله را اهلی؟
ديگری: بر چه نامی تا كسی تو را بشناسد؟
چگونه بدانم كيستی؟
يكی : مادرت ترا چه می ناميد ؟ يا پدرت ؟
آن ديگری:(همچنان خيره بر جسد)سنمار!
يكی(ابرو در هم مي كشد): ها؟ آن كه اين خورنق ساخت؟
ديگری(ناباور- به جسد دقيق می شود): او باشد و من نشناسم؟
يكی(رد می كند): نه- باور نكن؛ چندان كه وی عزيز بود!
ديگری(كنجكاو): - و چرا افتاده چنين شكسته و خوار؟
يكی(به بلندی خورنق می نگرد): و چرا ما نيافتاديم- ها؟
آن ديگری:از آن كه وی عمارتی ساخت سربلند
به بلندی چهل مردان بر شانه‌ی هم؛
و ما نساختيم!
يكی(انکار کنان): مگو از همان فرو افتاد كه ساخت!
آن ديگری: به راستی از همان فرو انداختندش كه ساخت!
آن ديگری: به راستی از همان فرو انداختندش كه ساخت.
خورنقی در خور خور؛
كه چشم خيره می شود، تا بلندی آن در آسمان می جوید.
چهار عنصر دست به دست هم دادند،
تا برجی چنين شگفت بر آمد، كه وی از آن فرو فكنند!
يكی(هنوز ناباور به جسد): تو بينوا از ساخته خود افتادی؛ اين ساختن چه بود؟
آن ديگری(خشمگين):گناه ساختن چيست؛ چون به زورت می اندازند؟
ديگری(جا خورده):  هان- گفتی بياندازند؟
آن ديگری: نمی گفتم اگر با چشم نمي ديدم از آن بالا؛
بلندترين بامی، به بلندی چهل مردان بر شانه هم!
يكی(تند): ديدی بياندازند و نديدی چرا؟

(آن ديگری گيج، همچنان خيره به جسد، با لب لرزان؛ و كينه ای):

اين بدان بود تا گویند هر چه بلندتر سازید افتادن صعب تر!
(كم كم خشمگين): و هر چه كوشيد در هلاك خود كوشيد!
اين بدان بود تا گويند پستی بياموزيد! و گويند همطراز با خاكيد!
و گويند بيش مخواهيد و دست از آستين بيرون مكنيد!
يكی(مچ گرفته): اگر ديدی پس می دانی كه اش فرو انداخت!
آن ديگری:نامش جز به بزرگی مبريد؛
نعمان پسر امرء القيس كه اين عمارت فرمود!

کمال الدين بهزاد و رنج انسان:


در ميان نقاشان فقط «کمال الدين بهزاد» خورنق را دست مايه ی نگاره ی خود نموده است.

بهزاد يکی از شگفتی های زمان است.

فرنگيان او را مانی دوم ناميده اند.

وی در سال ۸۵۴ هجری قمری(۱۴۵۰ ميلادی) در هرات چشم به جهان گشود.

از دوران کودکی و نيز از خانواده اش اطلاع درستی در دست نيست چرا که می گويند بسيار خردسال بود که پدر خويش را از دست داد و از آن پس تحت تربيت و پرورش «روح الله ميرک هروی» قرار گرفت و نقاشی را هم نزد وی و «پير سيد احمد تبريزی» آموخت و پس از آن با تشويق و توجه «سلطان حسين بايقرا» و وزير فرهيخته اش «اميرعليشير نوايی» مراحل هنر را مرحله به مرحله طی کرد.

کمال‌الدین بهزاد برخلاف نگارگران پیش از خود در مينياتور به انسان توجه نمود و شايد هيچکس مثل او نتوانست در خاک سپاری انسان مقوايی و بی روح نگاره های پيشين شتاب کند و به ياری طراحی قدرتمند خود، آن پیکره های سنگين و مسخ شده را تکان بدهد و بناها و منظره های ساکن را صحنه ی جنب و جوش زندگان نمايد.

تصرف پيکره ی انسان در نقاشی بهزاد که در راستای ذهن متعهد و بيان عاطفه ی شديد او به کار می رود، باعث شده که در همه ی آثارش انسان از خصلت های خاص خود سرشار باشد.

وی در نگاره ی «ساختن قصر خورنق» هم که بی گمان يکی از آثار جاودانه اوست، انسان روحمند را در صدر می گذارد و برای هر پيکره جايی مناسب و حالاتی عميق در نظر می گيرد.

بهزاد در اين تصوير هم - مثل بيشتر آثارش- سه بيت از اشعار نظامی را در کتيبه ای در گوشه ی سمت چپ تابلو قرار می دهد. با اين تفاوت که اين بار شعر کاملا ًدر تضاد با صحنه عمل می کند. زيرا اگر چه اين سه بيت بيانگر صيقل کاشی ها و جلای رنگ هايی است که معمار واژگون بخت هستی اش را در درخشش آنها به گرو گذاشته، اما نقاشی نشان دهنده ی زيبايی کاشی ها نيست. نشان دهنده ی آب فرات و لاله های نعمانی هم نيست که هيچ، بلکه در تقابل با اين زيبايی ها، رنج انسان هايی را به تصوير می کشد که در ساختن و افراختن قصر در تلاش اند.

وی در اين تجسم با هوشياری،بيست و يک کارگر را  - که ميان آنها يک کارگر زنگی هم هست-  مصوّر می کند که با تقسيم کار عادلانه، با هم «يکی» شده اند و اين نشان می دهد که برای بهزاد انسان، انسان است. سياه و سفيد و عرب و ايرانی و زنگی و حبشی ندارد.

يکی از نکات اساسی در اين تصوير کاربرد آگاهانه ی رنگ است. بهزاد که همواره با به کار بردن رنگ های درخشان از حساسيت عميق خود نسبت به رنگ شناسی با ما سخن می گويد و بيشتر به سبز ها و آبی های گوناگون تمايل تشان می دهد، در اين تصوير فقط به رنگ های اُخرايی، قهوه ای، خردلی، خاکی و زرد که رنگ های خاک و خشت و گِل است، روی آورده. تنها آسمان با آبی بی رمق خود فضای کوچکی از بالای تابلو را گرفته، که آن هم در تسخير رنگ های هوشمند زمينی در آمده است و چون گريزگاهی عمل می کند.

لباس کارگران به رنگ های گوناگون و بيشتر قهوه ای است و فقط جامه ی کارگری که در قلب تابلو  ايستاده و خشت بالا می اندازد، قرمز است و نيز تنها اوست که پاپوشی سرخ هم به پا دارد که بی گمان بهزاد در کاربرد رنگ سرخ – هم برای جامه و هم برای پاپوش او -  که نقشی مرکزی دارد و به وسيله ی خشت رابط ميان پايينی ها و بالايی هاست، بی هدف نبوده است. انگار اين پاپوش سرخ که حالت آماده باش «رفتن»  را ايجاد می کند، تداعی اين مصراع معروف است که :«گر مرد رهی ميان خون بايد رفت» .

بقيه ی کارگران به جز خود سنمار همه پا برهنه اند.

نکته ی ديگر فضای هندسی تابلو است و اينکه هر چند بيننده در اين تصوير با بسياری وسائل بنايی از قبيل سرند و ناوه و داربست و زنبه و تيشه و بيل و کلنگ و نيز تنوع انسان های پر حرکت روبروست، اما اين شلوغی اصلا ً ذهنش را آشفته نمی کند زيرا در مجموعه ی کارگران حالت عروجی ديده می شود که با نردبان و داربست همخوانی دارد و با کل تصوير مناسبتی يک دست  به هم می زند. و اين حالت عروج که بلندای قصر را تحت شعاع قرار می دهد، در تک تک چهره ی کارگران - حتا کارگری که خاک «سرند» می کند، اما سرش را رو به بالا گرفته-  ديده می شود و در بخش بالای تصوير ، آنجا که کارگران حالتی پيکانی(مثلثی شکل) به خود می گيرند، به اوج خود می رسد.

و ديگرتر اينکه اگر چه در اين تصوير رنج انسان با ضربه های بيل و کلنگ تقطيع می شود و از خشت و گل و سنگ عبور می کند و کارگران همه نشانه های زنده ای از به سرقت رفتن زندگی انسان اند، اما تمامی اجزا – حتا تصوير و تحرير-  آنگونه با هم يگانه شده اند که جدايی شان از هم ناممکن است.

به راستی يک هنرمند ديگر انديش تا چه پايه می تواند به ژرفای جانش دست يابد تا بيننده را به تماشای حيرانی اعجاز ببرد؟  

* شعر سرآغاز بخش کوتاهی از يکی از سروده های بلند  نگارنده ی مقاله است.

پانويس ها:

۱- نبطيان بطراء (پترا) كه زبانشان تقريباً عربی و خطشان مادر خط عربی بود، گاهی با ساسانيان در نبرد بودند و گاه نيز تابع ايشان.

۲ - «تدمريان»، اگر چه  بيشتر از روم اطاعت می كردند، اما در آثار باز مانده ی آنها، از قبيل زينت آلات، جای پای هنر ايرانيان ديده می شود و حتا يکی از شهرياران ايشان به نام «أذينه»، به تقليد از ساسانيان، خود را «ملك ملكا» (شاهنشاه) می‏خواند و يکی ديگر به نام «ورود» (worod)،با عنوان
« أرجبذ /ارگبذ» که در اصل لقب اردشير بابكان بود، چندی حکومت راند.

۳ - حيره از طرف شمال و شرق با ساسانيان، از طرف شمال غربی با روم و از سمت جنوب و غرب با اعراب همسايه بود و به علت اين موقعيت جغرافيايی محل برخورد فرهنگ ايرانی و فرهنگ رومی شد

۴ - نويسنده ای خواست از بارگاه/به قیصر یکی نامه فرمود شاه/ز نوشین‌روان شاه فرخ‌نژاد/جهانگیر وزنده کن کی قباد/به نزدیک قیصر سرافراز روم/نگهبان آن مرز و آباد بوم/ ......../ ......../ تو گر قیصری روم را مهتری/مکن بیش با «تازیان» داوری/وگرمیش جویی ز چنگال گرگ/گمانی بود کژ و رنجی بزرگ
وگرسوی «منذر» فرستی سپاه/نمانم به تو لشکر و تاج و گاه/وگربگذری، زین سخن بگذرم/سر و گاه تو زیر پی بسپرم

۵- اين تأثير از دو طريق صورت می گرفت: اول به علت آمد و رفت حيريان به ايران و به دربار ساسانيان، چرا که ملوک لخمی دست کم سالی يک بار در دربار ساسانی حضور پيدا می کردند و بزرگان حيره هم مرتب آمد و رفت داشتند و چنانکه« ابن قتيبه» در کتاب خود آورده است، اصلا ً دو کاتب حيری در ديوان ساسانيان خدمت می کردند. دوم از طريق ايرانيانی از طبقات مختلف از قبيل سپاهی يا صنعتگر که به صورت دائم و يا به صورت موقت، در حيره زندگی می کردند.

۶- ابن حارث از شجاعان و اشراف قريش و در جنگ بدر سردار سپاه مشرکين بود. او از کتب فارسيان اطلاع داشت و آورده اند که وی نخستين کسی است که الحان فارسی را باعود نواخت. وی پسرخاله پيغامبر بود و به آزار وی می پرداخت و هرجا که پيغمبر سرگذشت دولت های منقرض شده را به قصد عبرت انگيزی روايت می کرد نضر از پس وی به نقل داستان های شاهان ايران و سرگذشت رستم و اسفنديار مي پرداخت و بنا به گفته ی «ابن هشام»  (مورخ)اين داستان ها را در حيره فراگرفته بود.
نضر  خود می گفت:« من از محمد در نقل اساطير اولين و داستان سرايی چيره دست ترم.» وی را مسلمانان در جنگ بدراسير کردند و به سال دوم هجرت کشتند و به روايتی ديگر وی را در جنگ زخمی رسيد و از خوردن و آشاميدن خودداری کرد تا بمرد. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۵۷)

۷- «مسعودی»  درباره ی تأثير موسيقی حيره بر موسيقی رايج در عربستان می گويد: « قريشيان آوازی بجز نصب نداشتند، تا اينکه «نضربن حارث» به حيره رفت و نواختن عود و هنر آواز را از آنان آموخت و چون به مکه بازگشت، آنچه را که آموخته بود، به مکيان داد.

۸- طبق روايات‌، بهرام پنجم‌(وهران،بهرام گور) پسر يزدگرد اول، بخشی از سال های کودکی خود را در حيره نزد نعمان(پدر منذر) پرورش گرفت و در آنجا تيراندازی و سوارکاری را به مهارت آموخت و افزون بر آن در قصر خورنق بيشتر اوقات خود را به شادکامی، با شعر و شراب و موسيقی و زنان زيباروی می گذرانيد، از اين روست که در تاريخ ايران نمونه ی يک پادشاه شاديخوار و پر جنب و جوش است و در حقيقت‌ به‌ سبب‌ همين‌ وحشی طبعی و چالاکی و ناآرامی و اشتياقش به شکار، او را بهرام گور می خواندند. بی گمان سابقه ی تربيت در ميان حيريان او را تا حدی به شيوه ی اعراب باديه بار آورده بود و همين حالات  او را از آداب و رسوم مجلل و تشريفات سنگين و شکوهمند دربار ساسانيان دور و به مردم عادی نزديک می کرد. از اين رو وی در انظار عامه محبوبيت ويژه ای پيدا کرد و به صورت قهرمان افسانه های عاميانه ای در آمد که بيشتر تخيلی می نمودند.

بعد از بازگشت بهرام از حيره، يزدگرد او را به وليعهدی برگزيد. حتا سکه ای هم به اين مناسبت ضرب کرد که از دو رو تصويرخودش و تصوير بهرام بر آن نقش بسته بود. اما بر اثر بدگمانی که بر وفق روايات طبيعتِ ثانی يزدگرد بود، علاقه از او گردانيد و دوباره او را به حيره فرستاد. و در حقيقت به صورت محترمانه ای تبعيدش نمود. پس از مرگ يزدگرد پسر ديگرش‌ شاپور كه‌ فرمانروای ارمنستان‌ (ارمنان‌ شاه‌) بود و ظاهراً نزد پدر محبوب‌تر از بهرام‌، به شاهی رسيد و همين امر باعث شد که منذر، امير حيره‌ با پدرش‌ نعمان‌ به همراه بهرام‌ با نيرويی‌ قابل‌ ملاحظه‌ از يك‌ دسته‌ اعراب‌ تنوخ‌ ساكن‌ حيره‌ و يك‌ لشگر سوار سنگين‌ مسلح ايرانی - كه‌ در حيره‌ تحت‌ فرمان‌ بهرام‌ بودند-  براي‌ بر تخت‌ نشاندن‌ شاهزاده‌ ی دست‌ پرورد خود‌ به‌ تيسفون‌ عزيمت‌ کردند. بدين‌گونه‌ سلطنت‌ بعد از يزدگرد، به‌ رغم‌ مخالفت‌ جبهه‌ی‌ بزرگان (که میخواست پادشاهی را از چنگ يزدگردی ها به در آورد و خسرو نامی را هم عَلَم کرده بود)، به بهرام رسيد.‌
بنا به گفته ی شادروان زرين کوب آن قصه هم که می گويند تاج‌ سلطنت‌ را در بين‌ دو شير نهادند و  بهرام‌ خطر کرد و شيران را کشت و تاج بر سر نهاد، همه ساختگی است و به قصد آن جعل شده، تا تسليم‌شدن‌ شرم‌آور بزرگان‌ كشور را در مقابل‌ يك‌ شيخ‌ عرب‌ و يك‌ دولت‌ پوشالی‌ دست‌ نشانده‌ ی ‌ ايران‌ در پرده‌ی‌ ابهام‌ فروپوشاند.

۹- ابن منذربن امری القيس اللخمی، مکنی به ابوقابوس و معروف به نعمان ثالث، از مشهورترين پادشاهان حيره در عهد جاهليت است. وی به سال ۵۹۲ م . بعد از پدرش به فرمان هرمز انوشيروان شاهنشاه ايران، به امارت و پادشاهی حيره رسيد و بيست و دو سال پادشاهی کرد و سرانجام در عهد سلطنت خسرو پرويز مورد غضب آن شهريار واقع شد و به فرمان او معزول و به خانقين تبعيد گشت و تا زمان مرگ(در حدود سال ۱۵ قبل از هجرت) در آنجا محبوس ماند. و به روايتی وی را به فرمان خسرو پرويز زير پی پيل افکندند تا هلاک شد و با مرگ وی حکومت لخميين پايان گرفت.(از الاعلام زرکلي ج ۹ ص ۱۰)

۱۰ - هفت پيکر: اين منظومه که به «هفت گنبد» و «بهرام نامه» نيز معروف است، شرح جنگ ها و شادی خواری های بهرام گور، فرزند يزدگرد(پادشاه ساسانی) است که بنا به پيشگويی منجمان به حيره نزد «نعمان» پادشاه آنجا و پسرش «منذر» فرستاده می شود تا از مرگ در امان باشد. نعمان قصر خورنق را برای بهرام می سازد. بهرام در حيره به انواع فنون زمان خود از قبيل تيراندازی و سوارکاری آشنا می شود. روزی در قصر به گردش در می آيد و در حين گردش با حجره ای در بسته روبرو می شود و چون به درون حجره می رود، تصوير هفت پيکر زيبا از دختران پادشاهان هفت کشور را بر ديوارها می بيند که تصوير خودش در ميان آن ها بطوری قرار دارد که همه بر بهرام می نگرند.

چون به ايران باز می گردد و تاج شاهی بر سر می گذارد هر هفت دختر را به همسری خود در می آورد و برای هر يک گنبدی با رنگی ويژه می سازد. در ميان مثنوی های نظامی « هفت پيکر» از حيث تصوير آفرينی و تخيل شاعرانه قابل تأمل است.

۱۱ - سمنار: عرب ها با تقدم (میم) بر (نون) اين نام را سمنار می گويند.(دهخدا)

۱۲ - روايت ابولمويد بلخی زير عنوان خورنق،همآنگونه که در کتابش آمده نقل می شود:

«آمده که بنايی است به ظهر کوفه، نعمان بن منذر بر سر وی رفت و گفت: هرگز مثل اين بنا نديده ام. سنمار گفت: من جايی دانم که اگر سنگی از آنجا بر گيريد، همه بيافتد. نعمان گفت: جز تو هم کسی داند؟ گفت نی. نعمان گفت که وی را از آن قلعه بياندازند. سنمار را از قلعه انداختند تا هلاک شود.» ابوالمؤيد بلخی بعد از اين توضيح به روايت نظامی هم بدينگونه اشاره می کند:

«اما بندگی خواجه نظامی عليه الرحمة و الغفران روايت ديگر آورده که چون انعام فاخر يافت سنمار گفت اگر می دانستم که چندين از انعام مبذول خواهی فرمود من از اين هم خوبتر می ساختم، نعمان گفت از اين هم خوبتر راست می توانی کرد؟ و در خاطر کرد اگر او رازنده مانم او برای پادشاهی ديگر، از آن خوبتر کند. پس گفت که هم از آن قصرش درانداختند.»

۱۳ - «فرين» مورخ روسی در مورد معجم البدان می گويد :« يکی از پربارترين کتاب های عصر خود بوده است.» / «وسنکونسکی»  عقيده دارد: « ياقوت حموی يکی از نوابغ عصر خود بوده و کتابی گرانمايه و ارزشمند از خود باقی گذاشته است.» و نيز «ابن خلکان» بر اين باور است که:« معجم البلدان کتابی است بسيار مفيد و نويسنده ی آن از همت والايی برخوردار بوده است و کتابی بسيار نفيس تقديم به جامعه نموده.»

۱۴ - شقايق نعمان(لاله نعمان)؛ نوعي از لاله به غايت سرخ  که منسوب به نعمان بن منذر پادشاه عرب است که لاله مذکور را از کوهستان آورده بود و آن را بسيار دوست می داشت. (دهخدا)

۱۵ -  روايت ياقوت حموی را همانگونه که در«معجم البلدان» آمده مرور می کنيم:

«اين کاخ را به امر نعمان بن منذر مردی موسوم به سنمار به شصت سال ساخت. چه او يکی دو سال بساخت و می پرداخت و بعد غيبت می کرد، پنج شش سال به دنبال او می گشتند تا بيابندش. چون به دست می آمد، باز يکی دو سال به کار مشغول می شد و سپس غيبت می کرد تا کار قصر به انجام رسيد. پس از انجام، نعمان بر فراز کاخ آمد و دريای مواج در پيش ديد و صحرای سرسبز در پس، محظوظ شد و به سنمار گفت هرگز کاخی به اين زيبايی نديدم. سنمار گفت دانم سنگی را که اگر کشيده شود تمام ساختمان فروريزد. نعمان گفت آنرا بمن بنما تا کسی بر آن واقف نشود. پس از نمودن، نعمان دستور داد تا آن هنرمند را از بالای کاخ به زير درانداختند و تکه تکه شد، و منشاء ضرب المثل «جزاءسنمار» گرديد که اين مثل در حق کسی زنند که جزای نيکی را بدی دهد.»

۱۶ - در فرهنگ«شرفنامه ی منيری»(يکی از نخستين لغت نامه های فارسی/قرن نهم هجری/ شبه قاره هند) راجع به اين قصر آمده است: نام قصر بهرام که بنايی عجيب و غريب است. سنمار بنّای او بود، به تازی اش سنمار گويند.»

در «ترجمه ی طبری بلعمی» (ترجمه ی تاريخ طبری، معروف به تاريخ بلعمی/ مترجم به فارسی ابوعلی بلعمی/اصل اين کتاب عربی و تأليف محمدبن جرير طبری) آمده: خورنق،کوشکی بود بلند چون گنبدی چنانکه در باغها کنند، اندر او خانه و حصار وديوار بلند را بپارسی خورنه خوانند و بتازی خورنق.»

در فرهنگ «آنندراج» آمده است: قصر خورنق که نعمان بن امرواء القيس برای بهرام گور ساخته بود، بس مشهور ولی محل آن مبهم مانده. آنچه به تحقيق پيوسته در حيره که شهری از بناهای نعمان بوده، ساخته شده و حيره بر ساحل بحر عمان فارس ممتد به اراضی کوفه بوده و نعمان صاحب حيره ترک ملک کرده و رهبانيت گزيده . آن ابنيه نيز به تدريج ويران گشته و جز نامی در گيتی نماند و آن را نعمانيه نيز می ناميدند.  (زير کلمه ی خورنگاه/ج۲»

۱۷ - برگرفته از سايت آب های عميق با اندکی ويرايش

۱۸ - برگرفته از سايت «پيامبر اميد» http://islam.blogfa.com  

۱۹ - نظر مژده شمسايی (همسر بهرام بيضايی) هم بگونه ای بر اين باور صحه می گذارد چرا که او هم عقيده دارد: «بيضايی خود در تک تک آثارش حلول می کند. در فيلم «سگ کشی» گلرخ کمالی می شود که يک تنه در برابر جمعی سوداگر و دلال می ايستد و پشت خم نمی کند. در «افرا» که جامعه به تهمت قضاوتش می کند، حقانيت خود را با سکوت ثابت می کند. در «کارنامه بندار بيدخش» بخشی از نگرانی ها و دغدغه هايش را از زبان بندار می گويد که:«من از این دانش‌ها بهر خود چیزی نخواستم. من این دانش‌ها همه از بهر مردمان كردم و امروز سود آن همه‌جا همگان می‌بینند پس چرا جز بند مرا بر دست و پای نیست؟ آیا این دانش است كه با من به دشمنی برخاسته؟ نه این از دانش به من نرسید از شما رسید از آنكه در دانش من وارون نگریست!»

مأخذ:

مسعود صفری/ حيره عامل انتقال فرهنگ/ مجله تاريخ اسلام شماره ۱۰ (تابستان ۱۳۸۰)

دکتر بهمن نامور مطلق/ اسطوره و اسطوره زدايی/کتاب ماه هنر/آذر و دی ۱۳۸۰

سايت «أنوار السويداء» /در مورد ضرب المثل های عربی به روايت زير:

كان النعمان الاول بن امرئ القيس من أشهر ملوك الحيرة./حين اراد بناء قصر الخورنق احضر مهندسا يقال انه من اصل رومي ويدعى سنمار/...بنى سنمار القصر على مرتفع قريب من الحيرة حيث تحيط به البساتين والرياض الخضراء./بعد ان أتم سنمار بناء القصر على اجمل صورة، صعد النعمان وحاشيته ومعهم سنمار الى سطح القصر، فشاهد الملك مناظر العراق الخلابة واعجبه البناء فقال الملك :/«ما رأيت مثل هذا البناء قط.»/اجاب سنمار:«لكني اعلم موضع أجرة(حجر) لو زالت لسقط القصر كله.»

فساله االملك:«أيعرف مكانها أحد غيرك؟»/قال سنمار:«لا، لو عرفت انكم توفونني وتصنعون بي ما أنا أهله، لبنيت بناء اً يدور مع الشمس حيثما دارت.» / ثم قال الملك: «لا يجوز ان يبقى حيّا من يعرف موضع هذه الأجرة ومن يستطيع أن يبني أفضل من هذا القصر,»/ثم أمر بقذف سنمار من أعلى الخورنق فانكسرت عنقه فمات /وذهب هذا المثل بين الناس فيقال«جزاه جزاء سنمار»/ والمقصود به: «صنيع الحسن الذي يكافأ بالإساءة.» /يقول الشاعر:/جزاني جزاه الله شرّ جزائه جزاء سنمار وما كان ذا ذنب.
برگردان متن : نعمان فرزند امریء القيس از مشهورترين پادشاهان حيره بود. هنگامی که خواست قصر خورنق را بنا کند، مهندسی احضار نمود که بنا به اقوال دارای اصالت رومی بود و سنمار نام داشت. سنمار قصر را بر تپه ای بلند در نزديکی حيره بنا کرد که گرداگرد آن را باغ های سرسبز و مرغزارهای خرم فرا گرفته بود. پس از آنکه کار قصر به پايان رسيد، نعمان به همراه سنمار و ملازمانش بر بام آن رفت و به مشاهده ی مناظر عراق و شگفتی های آن پرداخت و گفت: « تا کنون بنايی به اين عظمت نديده ام.»/سنمار پاسخ داد: « من در اين قصر سنگی می شناسم که بنای تمام ساختمان بر آن استوار است و اگر برداشته شود قصر فرو می ريزد. پادشاه پرسيد: « آيا جز تو کسی از آن سنگ اطلاع دارد؟» /سنمار گفت: « خير! اما اگر می دانستم کار من تا اين حد مورد توجه ملک قرار می گيرد، قصری بنا می کردم که با حرکت خورشيد حرکت کند و به هر سويی که خورشيد می رود، بچرخد.»/ملک گفت: « جايز نيست که کسی که جای اين سنگ را می داند و هم می تواند بنايی بهتر از اين بسازد، زنده گذاشت.»/پس دستور داد سنمار را از بلندترين جای قصر به پايين پرتاب کنند تا جايی که گردنش شکست و مرد. از آن واقعه به بعد اين ضرب المثل در ميان مردم رايج شد که: « او را عقوبت کردند همچون عقوبت کردن سنمار.» و آن را در حق کسی گفته می شود که پاسخ خوبی اش با بدی داده شود.(با سپاس از نسرين شکيبی مترجم گرامی برای برگرداندن بخش های عربی)
پیرایه یغمائی از شاعران گزین و نویسندگان توانا و پُرکار زمان حاضر است. تبار او به خاندان یغمای جندقی می رسد که طی دو قرن اخیر چندین ادیب و دانشمند برجسته به جامعۀ کشورمان هدیه کرده است، از جمله پدر گرانقدر پیرایه خانم، جاودانیاد حبیب یغمائی، بنیانگذار مجلّۀ "یغما" که از  منابع غنی ی ادبی/ فرهنگی ایران در قرن بیستم به شمار می رود. از خانم پیرایه یغمائی که نوشته ی تاریخی/ پژوهشی "خورنق" را در اختیار این نشریّه قرار دادند صمیمانه تشکّر می کند. همزبان

نظر خود را بنويسيد