Search |
فلسفۀ مینیمالیزم و مسآله شناخت
Submitted by سردبیر سایت on 09/11/2010
مهیاد رهنمائی استاد کالج مورپارک، کالیفرنیای جنوبی، مقالۀ زیر را به تقاضای این نشریه و به قصد ادامۀ گفتمان در موضوع مورد بحث مرقوم داشته اند. با تشکر ازهمکاری ارزشمند ایشان، از دیگر صاحب نظرانی که در این زمینه کار کرده اند دعوت می کنیم که با مشارکت در این گفتمان، خوانندگان ما را با این دیدگاه از فلسفه که ممکن است برای عده ای تازگی داشته باشد، بیشتر آشنا فرمایند. -- همزبان طیّ سالیان اخیر به دلیل اتّفاقاتی که در سطح بین المللی روی داده است، مذاهب و به خصوص نوع افراطی آنها مورد مداقّۀ جمعی از صاحب نظران قرار گرفته است. موج قابل ملاحظه ای از عالمان علوم تجربی، نظریه پردازان اجتماعی و سیاسی و حتی روانشناسان و اقتصاددانان، تئوریهای جدیدی در مورد اثرات سوء احساسات تند مذهبی و باورهای غیرقابل انعطاف دینی ارائه داده اند و خوانندگان خودرا تشویق کرده اند به یک بازنگری اساسی در مورد اصول ایمان به ماوراء الطبیعه و مبادی روحانی آن. در نبرد دیرین بین عقل و دین و یا علم و دین، کفۀ ترازو زمانی به سود این و زمانی به سود آن در نوسان بوده است. دور جدید از شدت عمل و خشونت توسط پاره ای ازقشرهای مذهبی، بسیاری از منتقدین اجتماعی را هراسان ساخته است. از منظر اینان، شالودۀ تمدن انسانی و بخصوص تمدن غربی در زیر حملات بی امان تعصّبات مذهبی در معرض خطر جدیدی قرار گرفته و اگر با آن رویارویی جدّی صورت نگیرد ممکن است با پی آمدهای جبران ناپذیر روبرو شود. چنین صف آرایی سفت و سختی بین ارباب علوم و مریدان ادیان در زمانهای اخیر دیده نشده بود، صف آرایی که شکاف بین این دو سیستم جهان بینی را عمیق تر کرده است. از منظر منتقدین اجتماعی خطر غوطه ور شدن در گرداب تعصّبات و نابودی بسیاری از دست آورد های تمدن بشری، مثل احترام به اصول حقوق انسانی و آزادی وجدان، بسیار سنگین خواهد بود. ترس از این خطر باعث شده است که حملات شدیدی به اصول اعتقادات مذهبی وارد شود، و رویارویی به نقطه ای رسیده که می توانداعلام خطری جدی حتی برای مریدان ادیان به شمار آید. چالشگرانِ منشاءِ الهی ادیان، اعتقادات مذهبی را یک سیستم جزمی ، بی تحرک ، بی اعتنا به شرایط انسانی، دشمن علم و عقل، سرکوب کننده، توأم با آداب و آیین های توخالی و بی معنا توصیف می کنند که در غایت ابزاری است ساخته و پرداخته ذهن تعدادی قدرت طلب برای بدست گرفتن مهار توده های مردم. البته در بین متفکرین مذهبی و غیر مذهبی معاصر کسانی هم بوده اند که با سعۀ صدر، سعی وافر کرده اند برای یافتن چاره های آشتی جویانه بین این دو منظرِ ظاهراً آشتی ناپذیر. حتی در کشور خودمان فلاسفه ای مانند دکتر علیمراد داوودی یا اخیراً دکترعبدالکریم سروش با ارائۀ سخنرانیها و مکتوباتی موثّر در این زمینه کوشا بوده اند. این تیره ازمتفکرینِ چاره جو، بسته به آنکه به کدام مکتب فکری تعلّق داشته اند، نظرات مختلفی در رابطه با مبحث شناخت و راههای درک حقیقت ارائه داده اند. در این مقاله سعی خواهد شد که به یکی ازاین مکاتب فکری ی نسبتاً جدید به نام مینیمالیزم اشاره شود و دکترین این مکتب تا حدّی که ممکن است شکافته گردد. دیدگاه های این سیستم فکری می تواند راهنمای مفیدی باشد برای سایر سیستم های فکری که با قضیه شناخت و فهم واقعیت مشغول دست و پنجه نرم کردن هستند. مینیمالیزم یک مکتب شناخت فلسفی است که بوسیله ریاضیدانان و منطقیون قرن بیستم تدوین و تکامل یافته و درزمان حاضر هم اندیشمندانی چون دکتر ویلیام هاچر کتابهای روشنگرانه ای در این باب تألیف کرده اند. در حالی که مینیمالیزم بر اساس قواعد منطق مدرن ارائه می شود و از روش علمی پیروی می کند، سعی اش بر اینست که خود را از محدودیت ها و مطلق گرایی های روش علمی رها کرده و پذیرای ضرورت های تازه تری برای بررسی مسأله شناخت باشد. در واقع مینیمالیزم با وجود اذعان به ممکن بودن پدیده های غیر مادی و غیر قابل تجربه، کوشش دارد به اینکه استفاده از چنین پدیده هائی را برای درک واقعیت به حدّ اقل برساند. به بیان دیگر بر پایۀ اصول این مکتب، فقط و فقط در موارد مطلقا ضروری، و در غیاب هر گونه تعلیل منطقی/علمی/تجربی است که پدیده های غیر تجربی به عنوان ابزاری برای نزدیک شدن به فهم واقعیات بکار می آیند. این کارائی به محض یافتن دلائل منطقی/علمی/تجربی به پایان می رسد. 1. هدف غائی مکاتب فلسفی و یا علمی باید کشف حقیقت باشد و نه جدال دائم با یکدیگر. بر این اساس، مینیمالیزم سعی دارد راهی آشتی جویانه بین حیطه علم و منطق ریاضی از یک سو، و فلسفه و دیانت از سوی دیگر بیابد. در این گیر و دار، اصول مینیمالیزم می تواند با ارائۀ منظرهای جدیدی به آن دسته از پیروان مذاهب که به کاستی های سیستم اعتقادی خود واقفند و خواهان رفرم های ضروری در جهان نگری خویش، نیز یاری دهد. این منظرها از جمله عبارتند از: 1. حتی با قبول این فرض که ادیان دارای سر منشأ قدسی ئی هستند فراتر از عالم خاک ، باید پذیرفت که به محض برخورد با این جهان ، تبدیل به یک پدیده این جهانی شده و تابع بسیاری از اصول شناخت حاکم بر این جهان خواهند بود. 2. در کشمکش میان کلّیت یا شمول از یک سو، و سیستمی استدلالی و متّکی به گزاره های بسیار دقیق، کوتاه ، خطی و مستقیم، از سوی دیگر، مذاهب جانب شمول را می گیرند. بدین معنا که زبانی بکار می برند به غایت غنی ، استعاری ، غیر خطی ، شاعرانه و پیچیده در لایه های معنایی ی فراتصویری. 3. بر خلاف مینیمالیزم ، در مذاهب حقیقت به عنوان اصل اول و دادۀ قدسی ارائه می شود. اما این به معنای ختم ماجرا نیست زیرا پیروان ادیان هنوز می بایست در جهت معنا بخشیدن به این حقائق نهفته سعی فراوان به خرج دهند. 4. زبان ادیان، اشارات کثیر به پدیده های غیر مادی و غیر قابل تجربه یا مشاهده دارد. بنا براین معانی ی پنهان و استعاری که در بواطن این زبان وجود دارد می تواند منشاءِ تعبیرات و استباطات گوناگونی شود که لزوماً با یکدیگر همخوانی ندارند. امعان نظر در پاره ای از کاربردهای مکتب مینیمالیزم در این بُرهۀ بحرانی از تاریخ، شاید بتواند از شدت این کشمکش ها بکاهد: 1. دقت در این مسأله که ذهن انسان برای درک تمامیّتِ حقیقت ابزار کاملی نیست، می تواند این فروتنی را در ضمیر پیروان ادیان به وجود آورد که به کاستی های خویش ناظر باشند و تحت هیچ شرائطی به خود اجازه ندهند که نخوت و غرورِ ناشی از تصاحبِ کامل حقیقت بر آنان چیره شود. تعصّبات جاهلیّه که معمولاً در برخورد نظرگاه های متفاوت شعله ور می شود و حالات تهاجمی ناشی از آن می تواند مبانی تمدّن انسانی را تهدید کند، از نخستین اموری است که بایستی مطمح نظر هر سیستم شناخت واقع شود. 2. اعتقاد به قدسی بودن منشأ ادیان دلیل کافی نیست برای احتراز جستن از کاربرد عقل و منطق برای کشف رموز نهفته در پرده های پر لایۀ زبان استعاری مذاهب. ادیان در برخورد با دنیای ناسوت به ناچار از اوج لاهوتی خود جدا شده و با شرائط دنیای خاکی و محدودۀ اندیشه بشری روبرو می شوند. آگاهی مدام به این اصل که برداشت ما از حقیقت نسبی، جزئی، ناقص، حتی در مواردی غلط است، ارزش رویکرد به روش های علمی را آشکارترمی کند تمدن بشری در طی قرون و اعصار، زمانی به دلیل بهره گیری از آموزه های مذهبی و زمانی به دلیل ضدیت با آنها در حال دگرگونی و تحول بوده است. تغییر، تنها عامل ثابت موجودیت انسان و پویایی جوامع بشری است. اگر مذاهب به دشمنی با عامل تغییر و روند تکاملی برخیزند و به جای رهبری خردمندانه و پیشروی توأم با درک واقعیت های زمان و نیازهای انسان، همچنان پیش فرض های ورشکسته و غیر قابل دفاع گذشته را دنبال کنند، نقشی بسیار منفی در آینده بشر ایفا خواهند کرد و آتش ستیزه جوئی و نابردباری شان دامان توده های انسانی را خواهد گرفت. |


Post new comment