گاهنامه شماره ۳

سعید هنرمند

حماسه شاید قدیمی ترین ژانر و گونه ی روایی نباشد اما به طور قطع مسلط ترین ژانر در تمام دوره-های باستان و سده های میانه بوده است؛ چنانکه رمان مسلط ترین گونه ی ادبی دوران صنعتی است. ژانر حماسه، همان طور که باختین می گوید، پیش از کتاب و کتابت شکل گرفته است.[1] افزون بر آن حماسه را در تمام فرهنگ ها و زیر-فرهنگ ها، چه به صورت شفاهی و چه به صورت نوشتاری، می توانیم یافت. این گونه از یک سو به اسطوره پهلو می زند و از سوی دیگر به رمان. حماسه ها از اسطوره ها تغذیه می-کنند و در بعضی فرهنگ ها ادامه ی آنها هستند، برای نمونه مهابهاراتا و رامایانا هنوز بازنمای اسطوره-های مقدس هندوان هستند. در مقابل هیچ یک از اسطوره های یونانی در فرم دینی شان به ما نرسیده است [2] این موضوع در مورد شاهنامه نیز صادق است. از این رو شاهنامه یا ایلیاد و اودیسه، جدا افتاده از منابع دینی شان آثاری صرفا ادبی محسوب می شوند.

تحقیق و نگارش: مينو درايه، دانشکده ادبيات و علوم انسانی، دانشگاه يورک، تورنتو، انتاريو
برگردان: همراهان همزبان

چکیده
مقالۀ حاضر بدواً می پردازد به بررسی هويت زن ايرانی در سینمای پیش از انقلاب، که بیشتر در هیات ملودرام کلاه مخملی تصوير می شد و الگويی متناقض با شخصیت معصوم (مادر، خواهر، همسر) و مترادف با شخصيت فاسد يا گمراه ارایه می کرد. در ژانر فيلمهای جنگی ی دهۀ 80 ميلادی و اوايل دهۀ 90 زنها همچنان مطيع، جنسيت زدايی شده (desexualized) و پنهان بودند. اين وضعيت ادامه داشت تا اينکه در سال 2005 ميلادی کارگردانی به نام رخشان بنی اعتماد در فيلم "گيلانه" به نمايش زنی قهرمان، مستقل، صريح و قابل رويت پرداخت. از دهۀ 90 به بعد سينمای ایران در بخش زن، و توليدات زنان فيلمسازی نظير بنی اعتماد، تهمينه ميلانی و مرضيه مشکينی، مردسالاری را در صنعت سينما به چالش کشيدند. آنها با زیرکی و موشکافی هويتی از زن را که از سنتهای مذهبی و فرهنگی رنگ می گرفت مورد پرسش قرار دادند، به علاوه قوانين حاکم بر وضع زنان را زير سئوال بردند و فشارهای اقتصادی، جسمانی وروانی را که زنان در جامعه با آن مواجه هستند به تصوير کشيدند. مقالۀ حاضر تحولات مورد بحث را در توليدات سينمايی و در رابطه با نقش زن در سينمای ايران بر می رسد.

بهرام چوبینه

در تاریخ ایران کمیاب نیستند کسانی که در قبال ضربات سنگین سرنوشت و بی عدالتی ها از اعماق وجود خود گستاخی و سرکشی نشان داده باشند.
میرزاآقا خان کرمانی از جمله افراد نادریست، که نه تنها زندگی آرامش به صورت ظاهر دستخوش تغییرات گشت، بلکه بسبب همان ضربات سنگین نا مرادی ها و بی عدالتی ها، آن چنان مسیر زندگیش تغییر و تحول یافت، که با هیچ معیار و مقیاسی قابل درک نیست.
میرزا آقا خان کرمانی در سراسر مسیر زندگیش فقط با احساس خود عمر گذرانده، و به همین سبب تصویر عقلانی و جانداری از زندگی و افکار او ترسیم کردن کار دشواریست. پس بهتر آن است، ماهم سر از بندگی عقل برتابیم و دل به فرمان احساس و دانستگی های ناچیز خود برنهیم.
میرزا عبدالحسین مشهور به میزرا آقا خان کرمانی در سال 1270 هجری قمری در قلعه مشیز از دهات بلوک بردسیر کرمان متولد شد (1). پدرش آقا عبدالرحیم مشیزی از ملاکین آن سامان بود و از پیروان مشهور فرقه علی اللهی بشمار می رفت. مادر میرزاآقا خان نوه مظفر علی شاه کرمانی از پیروان مشتاق علی شاه و بمانند همسرش علی اللهی بود(2).

مهیاد رهنمائی استاد کالج مورپارک، کالیفرنیای جنوبی، مقالۀ زیر را به تقاضای این نشریه و به قصد ادامۀ گفتمان در موضوع مورد بحث مرقوم داشته اند. با تشکر ازهمکاری ارزشمند ایشان، از دیگر صاحب نظرانی که در این زمینه کار کرده اند دعوت می کنیم که با مشارکت در این گفتمان، خوانندگان ما را با این دیدگاه از فلسفه که ممکن است برای عده ای تازگی داشته باشد، بیشتر آشنا فرمایند. -- همزبان

طیّ سالیان اخیر به دلیل اتّفاقاتی که در سطح بین المللی روی داده است، مذاهب و به خصوص نوع افراطی آنها مورد مداقّۀ جمعی از صاحب نظران قرار گرفته است. موج قابل ملاحظه ای از عالمان علوم تجربی، نظریه پردازان اجتماعی و سیاسی و حتی روانشناسان و اقتصاددانان، تئوریهای جدیدی در مورد اثرات سوء احساسات تند مذهبی و باورهای غیرقابل انعطاف دینی ارائه داده اند و خوانندگان خودرا تشویق کرده اند به یک بازنگری اساسی در مورد اصول ایمان به ماوراء الطبیعه و مبادی روحانی آن.

نویسنده:دکترهیبت اله باقی

حدیث آرزومندی، که در این نامه ثبت افتاد همانا بی غلط باشد، که حافظ داد تلقینم
"حافظ"

این رند خطه شیراز کیست که در طول عمر تقریبی هفتاد ساله اش آنگونه زیست که نشانی از زندگی شخصی خود بجای نگذاشت. نه یادداشتی از خود باقی گذاشت و نه برگی از خاطراتش. ولی امروز بعد از بیش از 750 سال که از مرگ او می گذرد، صدایش را از پشت قرون و اعصار، رساتر از زمانۀ او می شنویم. پس از مرگ، همچون سمندری از درون خاکستر برخاست و رازهای زمانه اش را با مشتاقانش در میان نهاد. برخلاف رسم متداول شاعران، حافظ حتی دیوان شعر خود را در زمان حیاتش تنظیم نکرد. نمی دانیم که آیا همسر و فرزندی داشته است یا نه. زندگی و اشعارش پر از رمز و راز است. براستی این رند کیست که با اینکه در فقر، مسکنت، تنهایی و بیماری در گذشت و با اینکه متشرعان و قشریون مذهبی بارها قصد تخریب آرامگاه و زدون نامش را کردند ولی امروز بسیاری از فارسی زبانان از دیوان شعرش فال می گیرند، او را کاشف راز می دانند و از او می خواهند تا تصویری از آینده شان ترسیم کند و آرامگاهش را زیارتگه رندان جهان می خوانند. بعد از مرگ او، پیرامون زندگی اش افسانه ها ساخته شد و هر کس اشعار او را از پشت عینک آرزوها، تجربیات وتعصبات خود تفسیر و تعبیر می نمود. تو گویی فراموش شد که شاعر در هر شعرش پیامی دارد و و با استفاده از مفاهیم نمادین سعی در انتقال آن پیام ها داشته است. این موضوع نیز ازتصادفات و اتفاقات تاریخ است که تشابهات بسیاری بین زمان معاصر و دوران زندگی حافظ وجود دارد، چنان که انعکاس آنرا دربسیاری از غزلیات اومی توان یافت.

Joseph E. Stiglitz, 2007, W. W. Norton & Company, New York

Review by Gregory C. Dahl

Joseph Stiglitz’s Making Globalization Work is best viewed against the background of his life’s work. Prof. Stiglitz won the Nobel Prize in economics in 2001 for his path breaking critique of the assumptions underlying the mainstream view that free markets are efficient. In particular, he showed that, because of unequal access to information (“asymmetric information” in the jargon of the profession) and other problems, markets behave in very different ways than had been previously understood, and government intervention could, in theory, improve the outcomes. His insights have gained in importance and influence following the recent catastrophic failures of financial markets, and he speaks with some intellectual authority on these subjects.
However, the independence of mind and self-assurance which enabled him to pursue a fresh and highly controversial view of such a politically important subject as the workings of markets have also marked him out as something of a loner and professional critic. His tenure as Chief Economist of the World Bank was stormy, and his outspoken criticisms and combative personality resulted in his early departure in January 2000. He returned to academic life, at Columbia University, and no doubt prefers the independence of an academic platform.

Gregory C. Dahl*

Human beings are social creatures. They can hardly survive entirely alone, and can accomplish little by themselves. Without human society—the ability to work together in groups, to organize social relationships and to create institutions—there would be no human well-being and prosperity.

Trust is the essential binding force which holds together human society. Just as we perform a myriad of daily tasks trusting in our knowledge of our natural environment, knowing that the ground will be solid under our feet, that there will be air to breathe and that gravity will keep us from flying off into space, so we also trust our social environment and relate to our fellow human beings based on our knowledge of and experience with their moral character and competence. We drive down the road trusting that other drivers will avoid hitting us, we take an elevator trusting that maintenance workers and inspectors will have ensured that it will function properly, we eat food from a store or restaurant trusting that it will not poison us, we put our money in a bank trusting that we can withdraw it when needed, and so forth. Without trust, no human society would be possible.[1]

Trust is essential at all levels of human organization. When families have problems, a major element is often a lack of trust. Similarly, businesses can fail when the public, investors, suppliers and/or employees no longer trust management, and governments can fall when they lose the trust of their constituents.